امروز سه شنبه 16 آذر 1395
ساعت 00:12:07
خانه آرشیو پیوندها جستجو درباره ما ارتباط با ما تبلیغات RSS

صفحه نخست

هنری

گفتگو

فرهنگی

اقتصادی

حوادث

سیاسی

علمی

اجتماعی

ورزشی


مقاله
چاپ

کد خبر : 79

تاریخ انتشار : 22/06/1392 - 12:31

در گفت‌وگو با «دکتر محمدرضا مرندی» تبیین شد؛

آیا تحزب مفهومی صرفاً غربی و متأثر از آن فرهنگ و اندیشه است؟

هدف احزاب غربی قدرت است؛ اما در تفکر دینی، قدرت هدف نیست، بلکه وسیله است. ریشه‌ی این تفاوت به تمایز در تعریف علم سیاست در غرب و اسلام برمی‌گردد. در تعریف غربی‌ها، سیاست علم قدرت است؛ در حالی که در دیدگاه ما و حتی در دیدگاه متفکران اجتماعی قبل از رنسانس و ساینتیسم و پوزیتیویسم، سیاست علم تدبیر امور جامعه بوده است، نه علم قدرت.

آیا تحزب مفهومی صرفاً غربی و متأثر از آن فرهنگ و اندیشه است؟

به گزارش جویباران، در ادامه‌ی بررسی دیدگاه‌های مختلف در مورد تحزب و تبیین نقاط افتراق این مفهوم مستحدثه در چارچوب‌ نظام اسلامی و مفهوم مصطلح و غربی آن، به سراغ «دکتر محمدرضا مرندی»، عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی، رفتیم تا از منظر ایشان جایگاه و بایسته‌های احزاب در نظام مردم‌سالار دینی و لزوم نظریه‌پردازی بومی در این باره را مورد بررسی قرار دهیم.
 
عضو کارگروه تحول و ارتقای علوم انسانی شورای عالی انقلاب فرهنگی، کسب قدرت را تفاوت اصلی تحزب از دیدگاه اسلام و غرب از بُعد نظری می‌داند و تأکید دارد: «از نظر غرب، حزب برای کسب قدرت است و اگر قدرتی در کار نباشد، حزبی هم مطرح نیست. در مقابل، در تفکر ما، حزب ضرورتاً برای کسب قدرت نیست، بلکه به منظور اصلاح امور جامعه است.» وی همچنین تفاوت­ بُعد عملی را این گونه برشمرد: «اولاً در ایران خاستگاه طبقاتی وجود ندارد. ثانیاً احزاب هیچ نقشی در ساختار حکومت ندارند. سومین نکته این است که در ایران جناح‌ها کارویژه‌ی احزاب را دنبال می‌کنند.»

آیا حزب (به لحاظ مفهومی) مطلق و محض است و یا می‌توان آن را مقید کرد؟ به عبارت دیگر، حزب را باید مفهومی مطلق بدانیم یا می‌توانیم پسوند یا پیشوندی به آن اضافه کنیم و معنای مطلوب خود را بسازیم؟
 
هر واژه یک معنی لغوی و یک معنی اصطلاحی دارد. از نظر لغوی، حزب به معنی گروه و دسته است؛ اما در اصطلاح، به گروهی (عمدتاً از نخبگان) اطلاق می‌شود که در سازمانی دور هم جمع می‌شوند، دارای اندیشه‌ی خاصی هستند و می‌خواهند به قدرت برسند تا آن اندیشه را (از طریق قدرتی که به دست می‌آورند) محقق کنند. لذا یکی از اهداف تحزب، تلاش برای رسیدن به قدرت است. غالباً هدف احزاب غربی خودِ رسیدن به قدرت است. دقت کنید که تلاش برای رسیدن به قدرت، ضرورتاً به این معنا نیست که قدرت هدف نهایی باشد. مثلاً در تفکر دینی، رسیدن به قدرت ضرورتاً هدف غایی نیست، بلکه هدفی میانی است. هدف غایی تحقق آرمانی است که حزب دنبال می‌کند. این به طور خلاصه، معنای حزب بود.
 
در مورد اینکه آیا معنی مطلقی از حزب وجود دارد، باید عرض کنم که اگر مقصود این باشد که تنها یک معنی وجود دارد و دیگر قابل بحث نیست، خیر. حزب می‌تواند قید داشته باشد و مبانی و ایدئولوژی خاصی را دنبال کند. همان طور که در مورد حکومت، می‌توانیم حکومت ضددینی یا حکومت دین‌داران داشته باشیم، تحزب هم می‌تواند اسلامی یا غیراسلامی باشد و بر مبنای تفکر چپ یا راست باشد. پس حزب می‌تواند اَشکال مختلفی به خود بگیرد.
 
آیا تحزب مفهومی صرفاً غربی و به تبع، متأثر از آن فرهنگ و اندیشه است که فقط با آموزه‌ها و مبانی اندیشه‌ی لیبرالی سازگار است یا لفظی غربی، ولی خالی از رنگ و لعاب اندیشه و ایدئولوژی غربی است. لذا قابل انطباق با دیگر مکاتب و اندیشه‌ها و از جمله اسلام است؟
 
به نظر من، نه مفهوم حزب به غرب برمی‌گردد و نه سابقه‌ی آن. البته مفهومی غربی هم دارد، اما ضرورتاً سابقه‌ی آن به غرب برنمی‌گردد. من معتقدم حتی در معنای اصطلاحی حزب نیز همین شرایط صادق است، نه ضرورتاً در معنی لغوی آن. به بیان دیگر، این‌ طور نیست که حزب در معنای اصطلاحی (یعنی گروهی که همفکر هستند، برای رسیدن به هدف خاصی تلاش می‌کنند و ساختار و تشکیلاتی را به وجود می‌آورند) ضرورتاً به غرب برگردد.
 
قبل از ظهور اسلام، گروهی در جزیره‌العرب (در مکه) گرد هم آمده بودند که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نیز عضو آن بود. آن‌ها هم‌پیمان بودند که یار مظلومان باشند و در مقابل زورگویان و ستمگران بایستند. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) آن زمان هنوز به مقام نبوت نرسیده بودند و در آن مجموعه حضور داشتند. پس جدا از فرهنگ غرب، کار تشکیلاتی وجود داشته است.
 
به علاوه، ما در جامعه‌ی خودمان نیز تشکل‌های سیاسی مختلفی را تجربه کرده‌ایم. خودِ تشیع تا پیش از رسیدن به حکومت، اغلب اقدامات را در قالب فعالیت‌های حزبی و تشکیلاتی انجام می‌داد. در واقع، گروهی مخفی بودند که با حکومت مرکزی (که عمدتاً عباسی یا اموی بود) مقابله می‌کردند. همچنین در سال‌های ابتدای مشروطه هم شاهد برخی تشکل‌ها در جامعه‌ی ایرانی بودیم. این گروه‌ها اصلاً از غرب الگو نگرفته بودند. بنابراین حزب پدیده‌ای غربی نیست.
 
در کنار همه‌ی این‌ها، مفهومی غربی از حزب نیز وجود دارد که امروزه بسیار رایج است. در این معنا، حزب صرفاً به مجموعه‌ای از افراد گفته می‌شود که در یک سازمان جمع شده و فقط برای رسیدن به قدرت فعالیت می‌کنند. این افراد تعهداتی نیز دارند که در ساختار تشکیلاتی حزب تعریف شده است؛ از جمله پذیرش ولایت حزبی. طبق این تعهد، افراد باید دستورات تشکیلات را بپذیرند و به آن تمکین کنند. دستورات حزبی ممکن است حتی بر خلاف منافع ملی و اصول اعتقادی و دینی باشد. در واقع، مهم این است که در راستای منفعت تشکیلاتی و به قدرت رسیدن مجموعه است.
 
با این اوصاف می‌توانیم بگوییم که نقطه‌ی افتراق حزب به معنای مصطلح و معنای اصلی و اصیل آن، رسیدن به قدرت به عنوان هدف اصلی است؟ بنابراین قابل انطباق با مفاهیم دیگر نیز هست.
 
بله، هدف احزاب غربی قدرت است؛ اما در تفکر دینی، قدرت هدف نیست، بلکه وسیله است. ریشه‌ی این تفاوت به تمایز در تعریف علم سیاست در غرب و اسلام برمی‌گردد. در غرب از قرن هجدهم (یعنی پس از نهضت ساینتیسم یا تجزیه‌ی علوم) سیاست این‌ گونه تعریف شد: علم کسب، حفظ، اعمال و گسترش قدرت (پاور). پس در تعریف غربی‌ها، سیاست علم قدرت است. گاهی کسب آن، زمانی حفظ آن و گاهی نیز گسترش و اعمال آن، در درجه‌ی اول اهمیت قرار می‌گیرد. به همین دلیل، قدرت از نظر آن‌ها موضوع علم سیاست و هدف آن است.
 
در حالی که در دیدگاه ما و (حتی) در دیدگاه متفکران اجتماعی قبل از رنسانس و ساینتیسم و پوزیتیویسم، سیاست علم تدبیر امور جامعه بوده است، نه علم قدرت. در تدبیر امور جامعه قدرت هم نیاز است، اما هدف نهایی به شمار نمی‌رود. اساساً فرق اصلی سیاست از نگاه دینی و غیردینی همین است. دیدگاه غیر دینی یا سکولار، به معنای دنیایی شدن و دنیایی کردن است. نگاهی به سیره‌‌ی امام علی (علیه السلام)، امام حسین (علیه السلام) و دیگر امامان نشان می‌دهد که این بزرگان نیز در پی قدرت بودند، اما نه به هر قیمتی. هدف نهایی آن‌ها قدرت نبود، بلکه همان طور که امیرالمؤمنین می‌فرماید: «لأن أقیم حق أو أبطل باطلاً»؛ یعنی آن‌ها قدرت را به این دلیل می‌خواستند که حقی را احقاق کنند یا باطلی را رد کنند. اگر حضرت دنبال قدرت بود، می‌توانست از همان ابتدا خیلی سریع‌تر به قدرت برسد؛ اما هدف ایشان اصلاح جامعه در مسیر اهداف دینی بود.
 
هدف احزاب غربی قدرت است؛ اما در تفکر دینی، قدرت هدف نیست، بلکه وسیله است. ریشه‌ی این تفاوت به تمایز در تعریف علم سیاست در غرب و اسلام برمی‌گردد. در تعریف غربی‌ها، سیاست علم قدرت است؛ در حالی که در دیدگاه ما و (حتی) در دیدگاه متفکران اجتماعی قبل از رنسانس و ساینتیسم و پوزیتیویسم، سیاست علم تدبیر امور جامعه بوده است، نه علم قدرت. در تدبیر امور جامعه، قدرت هم نیاز است، اما هدف نهایی به شمار نمی‌رود.
 
با توجه به نظر شما، می‌توانیم بگوییم که امروزه مفهوم حزب استحاله شده است؟ به لحاظ مفهومی و کارکرد، حزب در مفهوم مصطلح غربی با حزب اسلامی از ابعاد مختلف چه تفاوت‌هایی دارد؟
 
معنای حزب در غرب با جامعه‌ی ما از دو جهت تفاوت دارد. اول، از حیث نظری. از نظر آن‌ها، حزب برای کسب قدرت است و اگر قدرتی در کار نباشد، حزبی هم مطرح نیست. در مقابل، در تفکر ما حزب ضرورتاً برای کسب قدرت نیست، بلکه به منظور اصلاح امور جامعه است. ممکن است حتی حزب به قدرت نرسد، اما خارج از حاکمیت بتواند جامعه را اصلاح کند و شرایط را برای به قدرت رسیدن دیگران و اصلاح جامعه به دست آن‌ها مهیا نماید. بنابراین در بُعد نظری، این تفاوت اصلی تحزب از دیدگاه اسلام و غرب است.
 
تفاوت دوم از نظر عملی است. حزب در جوامع غربی در مقام عمل و تحقق، بر اساس خاستگاه طبقاتی و اجتماعی به وجود آمده است. هر کدام از احزاب فعال در کشورهای غربی بیان‌کننده‌ی خواست یک یا چند طبقه‌ی اجتماعی هستند؛ مانند حزب دموکرات و جمهوری‌خواه در آمریکا، حزب کارگر و محافظه‌کار در انگلستان و حزب سوسیالیست در فرانسه. احزاب متعدد منافع طبقات متعدد جامعه را دنبال می‌کنند.
 
برای مثال، حزب محافظه‌کار منافع سرمایه‌داران و حزب کارگر منافع طبقه‌ی متوسط و کارگران را پیگیری می‌کند. به همین دلیل، هر حزب خواسته‌های طبقاتی و حامیان ویژه‌ی خود را دارد. همچنین بر اساس حمایت‌های آن خاستگاه طبقاتی، به فعالیت‌های خود ادامه می‌دهد.
 
در کشور ما، احزاب هیچ گاه به معنای غربی شکل نگرفته و شاید هرگز شکل نگیرد. خوب است در اینجا نکته‌ای را تذکر دهم. گاهی در پاسخ به این سؤال که آیا در کشور ما حزب وجود دارد یا خیر، افراط و تفریط می‌شود. عده‌ای ادعا می‌کنند که در کشور ما هیچ حزبی وجود ندارد؛ در حالی که این ادعا غلط است. اگر اشتباه نکنم، امروزه بیش از 200 حزب (بر اساس تعریف وزارت کشور) در کشور ما فعالیت می‌کنند. به خاطر داشته باشید که معنی مطلق حزب مورد نظر ماست؛ یعنی سازمان و جمعیت و غیره نیز مشمول آن می‌شود. مثلاً حزب مؤتلفه، جمعیت ایثارگران، جامعه‌ی روحانیت مبارز، مجمع روحانیون مبارز، خانه‌ی کارگر و غیره همگی حزب هستند؛ ولو نام دیگری دارند.
 
حال بررسی دومین تفاوت تحزب در ایران و غرب را ادامه دهیم؛ یعنی تفاوت در حوزه‌ی عمل. همان طور که عرض کردم، در غرب احزاب خاستگاه طبقاتی دارند و به همین خاطر، با آمدن و رفتن دولت‌ها، از بین نمی‌روند. فعالان احزاب اکثراً عضو آن هستند و حق عضویت پرداخت می‌کنند. این امر موجب می‌شود که حزب مستقل از قدرت بیرونی، منابع مالی را از درون خود تأمین کند و به حیاتش ادامه دهد.
 
در نقطه‌ی مقابل، در کشور ما اهداف و انگیزه‌های تحزب، طبقاتی نبوده و نیست و کسی نمی‌تواند برای طبقه‌ی کارگر یک حزب تشکیل دهد. یکی از دلایل شکل نگرفتن خاستگاه‌های طبقاتی در جامعه‌ی ما، وجود خاستگاه قوی‌تری به نام خاستگاه اعتقادی است. از آنجا که خاستگاه اصلی در جامعه‌ی ما اعتقادی است، افراد مایل نیستند که بر اساس طبقه‌ای که به آن تعلق دارند، صف‌بندی شوند. در واقع، بیشتر مایل‌اند بر اساس اعتقادات و نظراتشان دسته‌بندی شوند. به همین خاطر، احزاب در کشور ما بر اساس رویکردهای فکری تأسیس شده‌اند، نه خاستگاه طبقاتی. همان طور که می‌دانید، رویکردهای فکری تغییر پیدا می‌کنند؛ اما طبقات تغییر پیدا نمی‌کنند. این یکی از تفاوت‌های عملی احزاب در ایران و غرب است.
 
در حوزه‌ی عمل، تفاوت دیگری نیز وجود دارد و آن تفاوت در ساختار است. ساختار حکومت در کشور ما حزبی نیست؛ اما در کشورهای غربی، ساختار حکومت عموماً (نه تماماً) حزبی است. برای نمونه، در آمریکا بیش از صد سال است که دو حزب جمهوری‌خواه و دموکرات ساختار حکومت (شامل مجلس، کنگره و ریاست‌جمهوری) را در دست دارند. به این ترتیب، قدرت گاهی در دست اولی است و گاهی در اختیار دومی. مثلاً کنگره در دست جمهوری‌خواهان می‌افتد و پس از مدتی دوباره در اختیار دموکرات‌ها قرار می‌گیرد. در انگلستان نیز فعالیت دو حزب کارگر و محافظه‌کار به همین شکل است. در فرانسه نیز همین شرایط حاکم است، با این تفاوت که تعداد احزاب بیشتر است و قدرت در دستان سه حزب می‌چرخد.
 
حال این شرایط را با کشور خودمان مقایسه کنید. در ایران هیچ‌ گاه این‌ طور نبوده و نخواهد بود. در کشور ما ساختار حکومت اصلاً حزبی نیست تا از این طریق، انتخابات نیز حزبی باشد (در حالی که در آمریکا انتخابات حزبی است و مردم به لیست احزاب رأی می‌دهند). در کشور ما آنچه کار حزب را انجام می‌دهد، جناح است؛ یعنی به جای اینکه یک حزب قدرت را در دست بگیرد و سپس حزب دیگری جای آن را بگیرد، دو یا سه جناح این کار را می‌کنند؛ مثلاً جناح موسوم به چپ، جناح موسوم به راست (اصلاح‌طلب و اصول‌گرا) و جناحی که از آن تعبیر به «نه چپ و نه راست» می‌شود (البته جناح سوم بسیار تلاش می‌کند که خود را جریان سوم و نه چپ و نه راست بداند، اما تا کنون معمولاً با چپ‌ها همراه بوده است). به هر حال، در کشور ما حزب نتوانسته چندان فراگیر شود.
 
‌دلایلی را که تا اینجا ذکر کردیم مرور کنیم: اول، از حیث نظری. دوم، از نظر عملی که دو نکته را اشاره کردیم: اولاً در ایران خاستگاه طبقاتی وجود ندارد و ثانیاً احزاب هیچ نقشی در ساختار حکومت ندارند. سومین نکته این است که در ایران جناح‌ها کارویژه‌ی احزاب را دنبال می‌کنند.
 
تفاوت جناح‌ها با احزاب چیست؟
 
جناح‌ها مانند حزب نیستند و عام‌ترند. مثلاً جناح اصول‌گرا شامل ده حزب با ده سلیقه‌ی متفاوت است و اصلاح‌طلبان 8 حزب با 8 سلیقه‌ی گوناگون دارند. پس در ایران جریانی در قالب حزب به وجود نیامده و ادامه پیدا نکرده است. البته یک استثناء وجود دارد و آن هم حزب جمهوری اسلامی است. این استثناء نیز برای مدت کوتاهی پاسخ‌گو بود.
 
تفاوتش در این است که جناح‌ها بزرگ‌تر از حزب‌اند و شکل جبهه دارند. فرق جبهه و حزب در این است که حزب به گروهی گفته می‌شود که برای هدف مشخصی دور هم جمع می‌شوند؛ اما جبهه شامل گروهی است که برای مقابله با دشمن یا رقیب مشترک گرد هم می‌آیند. مثلاً جبهه‌ی متحد اصول‌گرایان هدف مشخص و یکسانی دارند؛ اما آنچه آن‌ها را دور هم جمع کرده، رقیب یا دشمن مشترک است که همان اصلاح‌طلبان هستند. از آنجا که اصول‌گرایان احساس کردند که اصلاح‌طلبان خطری برای کل تفکر آن‌ها (با سلایق متفاوت) تلقی می‌شوند، جبهه‌ای تحت عنوان «جبهه‌ی متحد اصول‌گرایان» تشکیل دادند.
 
پس از مدتی که حس کردند اصلاح‌طلبان ضعیف شدند و خطری ندارند، دچار انشقاق شدند و جبهه‌ی پایداری از آن‌ها جدا شد. در شرایط فعلی که اصلاح‌طلبان کمی قدرت گرفته‌اند، پیش‌بینی می‌شود که اصول‌گرایان اختلافات را کنار بگذارند و متحد شوند. به هر حال، خلاصه‌ی کلامم این است که شکل‌گیری جریان‌ها در قالب جناح‌ها، بیشتر به صورت جبهه است، نه حزب. در جبهه، اهداف ضرورتاً هماهنگ نیستند و بیشتر خطر مشترک مهم است.
 
جبهه‌ها معمولاً پس از دفع دشمن مشترک، دچار فروپاشی می‌شوند. یکی از دلایلی که حزب جمهوری اسلامی (بر خلاف اینکه در ابتدا بسیار قدرتمند عمل کرد) نتوانست به فعالیت ادامه دهد، همین نکته بود. این حزب در ابتدا متشکل از تمامی نیروهای اسلامی وفادار به انقلاب و معتقد به امام خمینی بود. در واقع، حزب جمهوری اسلامی یک جبهه بود. مرحوم شهید بهشتی سلایق مختلف را، که در اعتقاد به اصل انقلاب اسلامی و رهبری امام متفق بودند، دور هم جمع کرد و حزب جمهوری اسلامی را تشکیل داد. تا زمانی که دشمن مشترک، یعنی لیبرال‌ها و چپ‌ها (چپ‌های غیراسلامی، مارکسیست‌ها و منافقین) وجود داشتند، هیچ اختلافی درون حزب جمهوری اسلامی (در حقیقت، درون جبهه‌ی انقلاب اسلامی) به وجود نیامد.
 
پس از سال 60، به محض اینکه جریان چپ و راست (یعنی چپ‌های مارکسیست و منافقین از یک طرف و لیبرال‌ها و بنی‌صدر و نهضت آزادی و جبهه‌‌ی ملی از طرف دیگر) از حاکمیت کنار گذاشته شدند (در اثر حرکت انقلابی مردم و سوءعملکرد خود آن‌ها)، در شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی اختلافاتی بروز پیدا کرد. آن گاه به دلیل اینکه دیگر دشمن مشترکی وجود نداشت که آن‌ها را دور هم جمع کند، از هم پاشیدند.
 
در کشور ما اهداف و انگیزه‌های تحزب، طبقاتی نبوده و نیست و کسی نمی‌تواند برای طبقه‌ی کارگر یک حزب تشکیل دهد. یکی از دلایل شکل نگرفتن خاستگاه‌های طبقاتی در جامعه‌ی ما، وجود خاستگاه قوی‌تری به نام خاستگاه اعتقادی است. از آنجا که خاستگاه اصلی در جامعه‌ی ما اعتقادی است، افراد مایل نیستند که بر اساس طبقه‌ای که به آن تعلق دارند، صف‌بندی شوند.
 
به لحاظ کارکرد، حزب برای جامعه‌ی کنونی مفیدتر است یا جبهه؟ آسیب‌های هر کدام چیست؟
 
هر کدام کارویژه‌ی خودشان را دارند و در زمان خود مفید هستند. زمانی که دشمن مشترک وجود دارد، جبهه اثرگذار است؛ اما اگر دشمن مشترک از بین رفت یا خطرش کاهش پیدا کرد، حزب کارکرد بهتری دارد. در کشور ما بعید است که احزاب به شکل غربی پا بگیرد. البته تحزب مفهوم مثبتی است و خود من نیز با آن موافقم. اساساً شهید بهشتی نیز به همین دلیل بر اهمیت آن تأکید می‌کرد.
 
اگر روند فعالیت حزب جمهوری اسلامی را مرور کنیم، می‌بینیم که از سال 60 در این حزب اختلاف به وجود آمد. از شورای مرکزیِ (حدوداً) سی‌نفره‌ی آن، بیست نفر متمایل به جناح راست اسلامی و ده نفر متمایل به جناح چپ اسلامی بودند. گروه اول متشکل از آقایان آذری قمی و ولایتی و... بود. میرحسین موسوی، آقای محتشمی و خاتمی نیز جزء جناح چپ این حزب بودند. افرادی مانند شهید بهشتی و آیت‌الله خامنه‌ای بیشتر متمایل به جناح راست و آقایان هاشمی و موسوی اردبیلی بیشتر متعلق به جناح چپ محسوب می‌شدند. موضع شهید باهنر هم مشخص نبود.
 
به چه دلیل تا کنون احزاب پایدار نداشته‌ایم و حتی حزب جمهوری نیز فعالیتش ادامه نیافت؟
 
پس از شهادت بزرگانی مانند بهشتی و باهنر، رهبری حزب بر عهده‌ی دو نفر قرار گرفت. دبیرکل آیت‌الله خامنه‌ای و نفر دوم آقای هاشمی بودند. آقای موسوی اردبیلی هم همیشه در حاشیه‌ی حزب جمهوری اسلامی قرار داشت. پس از مدتی، اختلافات درون حزب به قدری بالا گرفت که فعالیت غیرممکن شد. به همین دلیل، آقای هاشمی رفسنجانی موافق انحلال حزب جمهوری اسلامی بود و البته آیت‌الله خامنه‌ای بر ادامه‌ی فعالیت حزب تأکید داشت.
 
این گروه سال 65 نزد امام رفتند و از ایشان خواستند که در مورد حزب تعیین تکلیف کند. امام نیز رأی به تعطیلی آن داد (که حالت موقت دارد)، نه انحلال و نه ادامه‌ی فعالیت. می‌خواهم عرض کنم که این نکته نشان می‌دهد که شهید بهشتی و آیت‌الله خامنه‌ای معتقد به فعالیت‌های حزبی بوده‌اند؛ چرا که شهید بهشتی حزب را تأسیس کرد و آیت‌الله خامنه‌ای هم معتقد به ادامه‌ی فعالیت حزب بود.
 
پس از انحلال حزب جمهوری اسلامی، حزب فراگیر دیگری در ایران نداشتیم. یکی از دلایل دیگر این امر نیز این بود که شخصیت برجسته‌ی دیگری وجود نداشت. با کمی دقت متوجه خواهیم شد که به این دلیل حزب جمهوری اسلامی را فراگیر می‌دانیم که بالاترین شخصیت‌های انقلاب (به استثنای شهید مطهری) در آن حضور داشتند: شهید بهشتی، آیت‌الله خامنه‌ای، آقای رفسنجانی، شهید باهنر، آقای موسوی اردبیلی (که شخصیت سیاسی نبود) و شهید مفتح. معمولاً در رأس احزاب باید شخصیت برجسته و فراگیری قرار بگیرد. بنابراین اگر پس از سال 60 شاهد چنین حزبی در ایران نبودیم، به این دلیل است که چنان شخصیتی وجود نداشت که مورد اجماع همه باشد و بتواند رهبری حزب را به عهده بگیرد.
 
در شرایط فعلی، مثلاً اگر آقای هاشمی بخواهد حزب جمهوری اسلامی را احیا کند، مورد اقبال همه نیست و همه او را قبول ندارند. اگر آیت‌الله خامنه‌ای بخواهد چنین کاری کند، همه ایشان را قبول دارند، اما ایشان در جایگاه رهبری است و نمی‌تواند دبیرکل یک حزب باشد. به عبارت دیگر،‌ اساساً جایز نیست که رهبر متعلق به یک حزب باشد. پس حزب جمهوری اسلامی به این دلیل ادامه پیدا نکرد که اولاً ماهیت آن باعث اختلافات فراوان شد و ثانیاً پس از سال 60 شخصیت برجسته‌ای در کشور وجود نداشت که مورد توافق همگان باشد.
 
البته به نظر من هرگز نباید انتظار وجود یک حزب فراگیر را در ایران داشته باشیم. چنین انتظاری شاید هیچ وقت محقق نشود.
 
از آنجا که نظام ما حزبی نیست، آیا اساساً ایدئولوژی حزب‌گرایی با ساختار آن سازگاری دارد؟ چه رابطه‌ای بین تحزب و تبعیت از ولی فقیه به عنوان رکن اصلی نظام جمهوری اسلامی وجود دارد؟
 
به نظر من، هیچ تنافری بین تحزب و اعتقادات دینی و ولایت فقیه نیست. آن‌ طور که شنیده‌ام، عده‌ای می‌گویند در شرایطی که ما ولایت دینی داریم، ولایت حزبی معنا ندارد. به نظر من، معنی دارد. اگر ولایت حزبی را در چارچوب ولایت شرعی قرار دهیم، معنادار و خالی از اشکال خواهد بود. همه‌ی فعالیت‌های حزبی در سراسر دنیا خط قرمزهایی دارد. مثلاً از جمله خطوط قرمز فعالیت حزبی در آمریکا، منافع ملی است؛ یعنی هیچ فعالیت حزبی نباید منافع ملی را به خطر بیندازد. خط قرمز دیگر، خودِ نظام سیاسی است. هیچ حزبی (اساساً در هیچ کشوری) حق ندارد فعالیتی کند که اصل نظام سیاسی را مخدوش کند. رعایت قانون اساسی نیز جزء این خطوط قرمز است.
 
بنابراین، ولایت فقیه (حکم ولایی) نیز می‌تواند یکی از خطوط قرمز باشد. به این ترتیب، هیچ اشکالی ندارد که هم تحت ولایت شرعی باشیم و هم ولایت حزبی را بپذیریم. اگر ولایت حزبی و تشکیلاتی در چارچوب ولایت شرعی باشد، امری مطلوب و خالی از اشکال است. شهید بهشتی فرمودند که اگر زمانی امر بر این دایر شود که حزب جمهوری اسلامی از مسیر اسلام و انقلاب خارج شود، اولین کسی که مقابل آن می‌ایستد، خود ایشان است. ایشان همچنین می‌گوید که حزب نباید وظایف دینی ما را تحت‌‌الشعاع قرار دهد؛ بلکه برعکس، وظایف دینی ما در چارچوب وظایف شرعی به رسمیت شناخته می‌شود.
 
مقام معظم رهبری نیز زمانی که رئیس‌جمهور و دبیرکل حزب جمهوری اسلامی بودند، بر ولایت حزبی تأکید کردند. ایشان گفتند که کسی که در حزب جمهوری اسلامی فعالیت می‌کند، باید ولایت حزبی داشته باشد؛ یعنی باید دستورات تشکیلات را مطاع بداند، البته در چارچوب‌های شرعی، قانونی و منافع ملی.
 
اگر تحزب در نظام ولایی شکل بگیرد، رهبری جزء مبانی آن خواهد بود، نه سلایق آن. بسیاری از مسائل می‌تواند جزء سلیقه‌ی ما باشد؛ مثل اینکه نظام اقتصاد اسلامی چیست، در سیاست خارجی چه رویکردی را دنبال کنیم یا مذاکرات هسته‌ای را چگونه پیش ببریم، اما سلیقه نباید با اصول و مبانی در تعارض باشد.
 
ولایت فقیه یکی از همین اصول و مبانی است. این‌ طور نیست که کسی بگوید سلیقه‌ی من این است که رهبری را قبول نداشته باشم. به همین دلیل، تحزب در نظام جمهوری اسلامی در سایه‌ی ولایت فقیه، قانون اساسی و اصل نظام به رسمیت شناخته می‌شود. این مسئله منحصر به کشور ما نیست و همه جای دنیا همین شرایط حاکم است. فعالیت احزاب در آمریکا نیز چند شرط دارد. اول اینکه نظام آمریکا را قبول داشته باشد. دوم، به قانون اساسی پایبند باشد. سوم، منافع ملی را رعایت کند. چهارم، حقوق عمومی را نادیده نگیرد.
 
در کشور ما نیز همین شرایط برقرار است. یکی از این شروط، ولایت فقیه و دیگری اسلام است. هیچ حزبی نمی‌تواند در کشور جمهوری اسلامی فعالیت کند، ولی اسلام را قبول نداشته باشد. اسلام جزء اصول است. حتی فراتر از این، نمی‌تواند اسلام سیاسی را قبول نداشته باشد. اگر کسی می‌خواهد فعالیت حزبی کند، باید معتقد به اسلام سیاسی باشد و سکولاریسم را رد کند.
 
اگر ولایت حزبی و تشکیلاتی در چارچوب ولایت شرعی باشد، امری مطلوب و خالی از اشکال است. شهید بهشتی فرمودند که اگر زمانی امر بر این دایر شود که حزب جمهوری اسلامی از مسیر اسلام و انقلاب خارج شود، اولین کسی که مقابل آن می‌ایستد، خود ایشان است.
 
به لحاظ کارکردهای منفی و آسیب‌های پیش روی احزاب سیاسی، راه‌های برون‌رفت از این چالش‌ها چیست؟ به عنوان مثال، حزب جمهوری با وجود اعضای شاخص آن، به تعبیر مقام معظم رهبری، گرفتار «قبیله‌گرایی» شد. چگونه می­توان از این آسیب‌ها جلوگیری کرد؟ به طور کلی، چه کنیم که اختلافات در حد اختلاف سلیقه بماند و به وحدت جامعه آسیب نرساند؟
 
به قول امروزی‌ها، اگر همه‌ی قواعد بازی را بپذیرند، این مشکلات ایجاد نمی‌شود. مسلماً اختلاف‌نظر طبیعی و حتی مفید و ضروری است؛ اما اختلاف‌نظر نباید منجر به اختلاف و درگیری شود. لازمه‌ی آن این است که حد وسط را در نظر بگیریم. حد وسط این است که احزاب در بیان دیدگاه‌ها و فعالیت‌ها آزادند؛ اما باید به اصول و مبانی جامعه نیز در قول و عمل متعهد باشند.
 
به عبارت دیگر، احزاب نباید کاری کنند که اصول و مبانی نظام مخدوش شود و نباید حرفی بزنند که آن اصول تخطئه گردد. اگر احزاب خطوط قرمز را رعایت کنند، هیچ مشکلی پیش نمی‌آید. هر حزبی آزاد است که هر سلیقه‌ای داشته باشد. مهم این است که علیه اصول اسلام، مبانی انقلاب اسلامی، مبانی نظام جمهوری اسلامی، قانون اساسی و رهبری اقدام نکنند. در کشور ما پنج اصل وجود دارد که اگر رعایت شود، افراد آزادند هر سلیقه‌ای داشته باشند:
 
1.      اسلام و به بیان دقیق، اسلام با قرائتی که انقلاب اسلامی ارائه کرده است.
 
2.      انقلاب اسلامی، مبانی و آرمان‌های آن.
 
3.      نظام جمهوری اسلامی که شامل قانون اساسی است.
 
4.      امام و اندیشه‌های ایشان.
 
5.      رهبری. در حال حاضر آیت‌الله خامنه‌ای در این جایگاه هستند. ممکن است بعدها فرد دیگری در این پست باشد. به هر حال،‌ جایگاه امام و ولی‌فقیه ثابت است.
 
 
در واقع از نظر شما، التزام به این پنج اصل، راه‌ برون‌رفت از آسیب­های احتمالی پیش‌ روی احزاب است.
 
بله و به بیان دیگر، راه‌های برون‌نرفت از سیستم است. این اصول همان اصول بنیادین جامعه و حکومت و مبنای فعالیت سیاسی است. می‌گویند در همه‌ی کشورها، شرط فعالیت هر حزب، انتشار هر نشریه و کتاب و پخش هر سخنرانی، رعایت چهار اصل زیر است:
 
1.     مقدسات. حزب نباید باورهای راسخ را تخطئه کند. ما به این باورهای راسخ، مقدس می‌گوییم که عبارت است از مبانی اسلام.
 
2.     اصل نظام سیاسی و قانون اساسی. حزب نباید این دو را مخدوش کند. ما به آن اسلام می‌گوییم.
 
3.     منافع ملی. فعالیت احزاب نباید منفعت، وحدت و امنیت ملی را نادیده بگیرند.
 
4.     حقوق عمومی. تحزب نباید حقوق مردم را نادیده بگیرد.
 
این چهار اصل در غرب وجود دارد. ما این‌ها را در قالب پنج اصل قبل بیان کردیم. اگر این‌ها رعایت شود، همه‌ی احزاب می‌توانند فعالیت کرده و سلایق خود را بیان کنند.
 
کارویژه‌ها و کارکردهای احزاب چیست؟ آیا ویژگی شاخصی در تحزب وجود دارد که بتوان با اتکا بر آن، بر مشروعیت و ضرورت وجود احزاب صحه گذاشت؟
 
حزب، به معنای غربی، بعد مثبتی هم دارد که می‌توانیم در کشورمان بدون اینکه در تضاد با مبانی باشد، آن را محقق کنیم. این بُعد مثبت (که کاربرد یا کارویژه‌ی احزاب محسوب می‌شود) این است که احزاب دیدگاه‌های متنوع را تئوریزه می‌کنند و سلایق مختلف را در یک قالب می‌ریزند. در حال حاضر، سلایق مختلفی در کشور ما وجود دارد و احزاب می‌توانند آن‌ها را تئوریزه کنند. این مسئله تا کنون چندان محقق نشده است.
 
مثلاً در انتخابات اخیر ریاست‌جمهوری، چند کاندیدا (حداقل دو نفر) تمام ایده‌های خود را در قالب مانیفست مکتوبی ارائه کرده بودند. آقای دکتر حداد عادل 24 کتاب تدوین کردند و نظرات خود را در حوزه‌ی اقتصاد، سیاست و موضوعات دیگر مکتوب نمودند. احزاب نیز می‌توانند چنین کاری انجام دهند. این‌ طور که شنیدم، جمعیت ایثارگران در حال انجام چنین کاری است. احتمالاً جمعیت مؤتلفه (که تبدیل به حزب مؤتلفه شده است) نیز چنین کاری انجام خواهد داد. این اقدامات بسیار پسندیده و مفید است.
 
مزایای چنین کاری این است که اولاً اگر این احزاب به قدرت برسند، برنامه دارند. این ‌طور نخواهد بود که بدون برنامه روی کار بیایند و بخواهند به روش آزمون و خطا حکومت کنند. ثانیاً با این کار، مردم خواهند دانست که به چه چیزی رأی می‌دهند. در واقع مردم به جای یک فرد، به یک برنامه رأی می‌دهند. این مسئله‌ی مهم، نقطه‌ی قوت تحزب در غرب است و متأسفانه کشور ما از فقدان آن رنج می‌برد. خوب است که این نقطه‌ی قوت را از غرب بگیریم.
 
این کارکرد مثبت لزوماً در حزب خلاصه نمی‌شود و هر گروه و تشکلی می‌تواند واجد آن باشد.
 
هر تشکلی در معنای عام، همان حزب است و نباید روی کلمه‌ی حزب حساسیت داشته باشیم. اسم آن ممکن است جمعیت، حزب، سازمان، جامعه و غیره باشد. این نقطه‌ی قوت تحزب در غرب است و باید روی فواید آن تأکید کنیم. این مسئله، ‌همان نکته‌ی مثبتی است که ما را وادار می‌کند به سمت تحزب برویم.
 
یک توضیح را ضروری می‌دانم. تلقی عوامانه‌ای در جامعه‌ی ما وجود دارد که برای تضعیف بسیاری از مسائل، به آن برچسب غربی بودن می‌زنند. این افراد توجه نمی‌کنند که اگر همه‌ی پدیده‌ها را غربی بدانیم، خود این کار به نوعی تقویت غرب است. به بیان ساده‌تر، اگر به همه چیز «غربی» بگوییم، معنای آن این است که از خودمان هیچ نداریم. نباید به همه چیز فوراً برچسب غربی بزنیم و آن را به گوشه‌ای بیندازیم. بر فرض اگر پدیده‌ای غربی باشد (البته اکثر مسائلی که این افراد ذکر می‌کنند، غربی نیست)، باز هم ما می‌توانیم نقاط قوت آن را بگیریم و نقاط ضعفش را رها کنیم. ضرورتی ندارد که همه‌ی آن را کنار بگذاریم.
 
برای نمونه، این روزها بسیار می‌شنویم که افرادی گله می‌کنند که چرا علوم انسانی غربی است. این مطلب تا حد زیادی درست است، اما آیا به این معناست که همه چیز آن منفی است؟ خیر، این ‌طور نیست. تمام پدیده‌های غربی بد نیست. غرب نقاط مثبت زیادی دارد که باید از آن‌ها بیاموزیم. به علاوه، تنها بخشی از آن ماهیت غربی دارد که با ایدئولوژی و مبانی نظری غرب شکل گرفته است. قسمی از علوم انسانی نیز در غرب شکل گرفته که ارتباطی با ایدئولوژی غرب ندارد. باید بپذیریم که این بخش به تجربه‌ی انسانی مربوط می‌شود و مورد توافق جمع است.
 
به لحاظ مفهومی و بعضاً کارویژه بین حزب و مفاهیم مشابه (مثل جمعیت، جبهه، جریان و...) تفاوت وجود دارد. از نظر شما، به لحاظ ایدئولوژی یکسان هستند؟
 
من بارها گفته‌ام که کسانی که ادعا می‌کنند در ایران حزب وجود ندارد، فقط به کلمه‌ی حزب اهمیت می‌دهند. در حالی که لازم نیست اسم هر تشکل سیاسی حزب باشد. ممکن است اسم آن حزب باشد یا نباشد.
 
البته که این مفاهیم تفاوت‌های جزئی با هم دارند. مثلاً جبهه عام‌تر از حزب و سازمان است. حزب بیشتر ماهیت دموکراتیک دارد و بر اساس انتخابات فعالیت می‌کند. سازمان ماهیت بسته‌تری دارد و نخبه‌گرایی فراوانی در آن به چشم می‌خورد. سازمان ضرورتاً فعالیت سراسری نمی‌کند و انتخابات سراسری نیز ندارد. کانون، جامعه، جمعیت و ‌انجمن نیز نمونه‌های دیگری از تشکل هستند. فعالیت‌های بسیاری از این‌ها واقعاً حزبی است و کارویژه‌های حزبی دارند. مثلاً «دفتر تحکیم وحدت» حزب بوده و هست؛ اما اسمش حزب نیست.
 
شما تأکید کردید که در جبهه، جریان‌ها بر اساس رقیب و دشمن مشترک متحد می‌شوند. آیا این دشمن مشترک خارج از دایره‌ی نظام تعریف می­شود و یا خارج از دایره‌ی هر حزب؟
 
تعریف دشمن مشترک، نسبت به محیطی که بحث می‌کنیم، متفاوت است. مثلاً منافقین و مجاهدین خلق به اسلام (آن ‌گونه که ما معتقدیم)، انقلاب اسلامی، امام خمینی و نظام ابداً معتقد نبودند. از طرف دیگر، این‌ طور نیست که رقبا ضرورتاً این پنج اصل را قبول نداشته باشند. مثلاً اصلاح‌طلبان همه‌ی این اصول را قبول دارند (دست‌ کم اصلاح‌طلبان درون نظام این‌گونه‌اند، به استثنای جریان فتنه)، اما همچنان رقیب گروه‌های دیگر محسوب می‌شوند. پس این افراد خودی‌های درون نظام هستند. اینجا بحث خودی و غیرخودی مطرح می‌شود؛ یعنی غیرخودی را در مقابل نظام مطرح می‌کنیم. غیرخودی کسی است که این پنج اصل را قبول ندارد و در مقابل نظام می‌ایستد.
 
گاهی نیز غیرخودی را در مقابل احزاب مطرح می‌کنند. بر این اساس، غیرخودی بسته به اولویت‌های احزاب تعریف می‌شود. جریان چپ و راست اسلامی در سال 60 رویکرد اقتصادی را در اولویت قرار داده بودند. پس از مدتی، حساسیت‌ها روی فرهنگ و (بعدها) سیاست متمرکز شد. در نهایت نیز طیفی از چپ‌ها به قدری تندروی کردند که تجزیه‌طلب شدند و از دایره‌ی نظام بیرون رفتند.
 
در حال حاضر، اختلاف اصلاح‌طلبان درون نظام و اصول‌گرایان، روی این پنج اصل نیست. اختلاف آن‌ها در سلایق اقتصادی، سیاست خارجی و مسائل فرهنگی است.
 
حزب به معنای غربی، بُعد مثبتی هم دارد که می‌توانیم در کشورمان بدون اینکه در تضاد با مبانی باشد، آن را محقق کنیم. این بُعد مثبت (که کاربرد یا کارویژه‌ی احزاب محسوب می‌شود) این است که احزاب دیدگاه‌های متنوع را تئوریزه می‌کنند و سلایق مختلف را در یک قالب می‌ریزند. در حال حاضر، سلایق مختلفی در کشور ما وجود دارد و احزاب می‌توانند آن‌ها را تئوریزه کنند.
 
با توجه به تقسیم‌بندی خودی و غیرخودی که اشاره کردید، آیا حزب‌گرایی باعث پایمال شدن حقوق عامه‌ی مردم و از بین رفتن عدالت نمی‌شود؟
 
اگر همان اصول بنیادین را رعایت کنیم، این اتفاق نمی‌افتد. نباید منافع حزبی را برتر از اسلام، انقلاب، نظام، امام، رهبری، ولایت فقیه و قانون اساسی بدانیم. احزاب نباید منافع حزبی را مهم‌تر از منافع ملی بدانند. در این صورت، حقوق مردم و عدالت نیز رعایت می‌شود.
 
احزاب در نظام مردم‌سالار دینی در چه جایگاهی واقع شده­اند؟ آیا تحزب لازمه‌ی جامعه‌ی مردم‌سالار دینی است؟ به عبارتی، وجود احزاب شرط لازم برای رسیدن به جامعه‌ی مردم‌سالار دینی است؟
 
لازمه‌ی مردم‌سالاری دینی نیست، ولی در کارآمدی آن نقش پررنگی دارد. همین نکته تفاوت نگاه بنده و بقیه را نشان می‌دهد. افراد بسیاری معتقدند که تحزب لازمه‌ی دموکراسی است. به نظر من این‌ طور نیست؛ اما تحزب (به شکلی هدفمند و متناسب با مبانی انقلاب و نظام جمهوری اسلامی) می‌تواند نقش مثبتی در کارایی و دموکراتیک‌تر شدن سیستم ایفا کند.
 
با توجه به گستره‌ی نگرشها نسبت به تحزب، از طرفی و از طرف دیگر، ساختار نظام جمهوری اسلامی، کدام یک از رهیافتها و نگرش‌ها درباره حزب‌گرایی به حقیقت آن نزدیک‌تر است؟
 
به نظرم کشور ما بیشتر به سمت تحزب پیش می‌رود. با گذر زمان، جریان‌های سیاسی هر چه بیشتر به این نکته واقف شدند که احزاب باید شکل سازمان‌یافته‌ای پیدا کنند. هشت سال پیش در انتخابات ریاست‌جمهوری، فردی به قدرت رسید که هیچ یک از احزاب و جریان‌های سیاسی از او حمایت نکرد. به عبارت دیگر، در سال 84 و در دور اول انتخابات، هیچ کس، حتی همان حزبی که آقای احمدی‌نژاد از آن بیرون آمد (جمعیت ایثارگران) از ایشان حمایت نکرد.
 
در سال 84، ناگهان کسی روی کار آمد، روندی را دنبال کرد و به هیچ کس کاری نداشت. تک‌روی آقای احمدی‌نژاد به هیچ عنوان مطلوب نبود و به کار نگرفتن خرد جمعی هزینه‌های زیادی به همراه داشت. همین مسئله موجب شد که امسال، در انتخابات یازدهم ریاست‌جمهوری، مجلس بسیار تلاش کرد که شرایط رئیس‌جمهور را طوری مطرح کند که از این اتفاقات جلوگیری نماید. مجلس در پی این بود که اجازه ندهد افرادی یک‌باره از گرد راه برسند، رأی جمع کنند و بدون اینکه سابقه‌ی فعالیت سیاسی یا مدیریتی چشمگیری داشته باشند، زمام امور را در دست بگیرند.
 
همین نکته نشان می‌دهد باید افرادی روی کار بیایند که همراه خود تیم داشته باشند. در فضای کنونی کشور هم احساس می‌شود که تشکل‌ها و احزاب به اهمیت این نکته پی برده‌اند و در صدد تهیه‌ی برنامه و ایده هستند. بنابراین احساس می‌کنم ما به سمت تحزبِ بیشتر پیش می‌رویم.
 
تحزب در الگوی ایرانی و اسلامی پیشرفت در چه جایگاهی قرار میگیرد؟ آیا اصالت و جایگاه دارد؟
 
به این معنا که اگر حزب نباشد، کشور به هم بریزد، لازم نیست. اما اگر منظورتان لازمه‌ی پیشرفت جامعه است، باید عرض کنم که لازم است. واقعاً لازمه‌ی الگوی اسلامی و ایرانی پیشرفت، توجه به تحزب است.
 
چه دلیلی برای این نظر دارید؟
 
جریان‌ها باید در قالب اندیشه‌هایی شکل بگیرند و همه چیز تعریف‌شده، طراحی‌شده و شفاف باشد. این دستاوردها تنها در قالب احزاب به دست می‌آید. به این ترتیب، سلایق مختلف همه‌ی برنامه‌ها (اعم از اقتصادی، سیاست داخلی، فرهنگی و سیاست خارجی) را تعریف می‌کنند و به مردم ارائه می‌دهند. در نهایت، یکی از این سلایق که مورد اقبال مردم قرار گرفته و رأی آورده، زمام امور را در دست می‌گیرد.
 
در کشور ما، تا کنون به شکل دیگری بوده و رأی به آقای روحانی هم طبق روال سابق صورت گرفته است؛ مردم به تفکر رأی ندادند، بلکه به یک فرد رأی دادند. اشتباه است که پیروزی افراد، موجب پیروزی جریان‌ها شود. در انتخابات اخیر، این تلقی غلط رایج شد که اصلاح‌طلبان پیروز شدند. در حالی که اصلاح‌طلبان پیروز نشدند، بلکه آقای روحانی پیروز شد. از آنجا که ایشان حد وسط بین اصول‌گرایان و اصلاح‌طلبان قرار داشت، این تلقی اشتباه به وجود می‌آمد.
 
در حالی که اگر کسی از اصول‌گرایان می‌توانست رأی مردم را جلب کند، مردم به او رأی می‌دادند. امروزه در انتخابات ریاست‌جمهوری، جناح‌ها تابع افراد شدند. همان طور که در دوم خرداد 76 هم مردم به خاتمی رأی دادند، نه به اصلاح‌طلبان. در آن سال‌ها نیز چنین تلقی شد که مردم به اصلاح‌طلبان رأی دادند. همچنین در سال 84 آقای احمدی‌نژاد پیروز شد، نه ضرورتاً جریان اصول‌گرایی.
 
در واقع، کاریزمای اشخاص نقش پررنگی ایفا می‌کند.
 
بله، افراد جای دیدگاه‌ها را گرفته‌اند، در حالی که باید برعکس باشد. اگر از کشورهای غربی مثال می‌زنم، به این معنا نیست عملکرد آن‌ها ملاک ماست؛ اما در آمریکا رأی بوش، کلینتون، کری، مک‌کین و بقیه ثابت است. علت این رخداد، کاریزمای خودشان نیست؛ بلکه تنها به خاطر حزب آن‌هاست.
 
نظریه‌های بومی درباره‌ی تحزب باید به چه سمت‌وسویی برود؟چگونه می توان با استفاده از تجربیات گذشته‌ی تحزب در جهان و همچنین ایران، نظریه‌ای جامع و تعریفی بومی و در عین حال، سازگار با ساختار نظام تدوین کرد؟
 
خطوط قرمز ما همان پنج اصلی است که ذکر کردم. متخصصانی که با مبانی اسلام و مفاهیم سیاسی (از جمله مفهوم حزب و جامعه‌شناسی سیاسی) آشنایی کامل دارند، باید در این زمینه نظریه‌پردازی کنند. آن‌ها باید از یک طرف تحزب را در غرب و جامعه‌ی خودمان بشناسند. از طرف دیگر، مبانی اسلامی را هم بشناسند و آن گاه الگویی از تحزب را مطابق با مبانی انقلاب، نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی ترسیم کنند.
 

منبع : برهان
دیدگاه شما در مورد : آیا تحزب مفهومی صرفاً غربی و متأثر از آن فرهنگ و اندیشه است؟

آیا تحزب مفهومی صرفاً غربی و متأثر از آن فرهنگ و اندیشه است؟

 

  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین ها
RSS
خانه | آرشیو | پیوندها | جستجو | درباره ما | ارتباط با ما | تبلیغات | RSS