امروز چهار شنبه 17 آذر 1395
ساعت 19:50:07
خانه آرشیو پیوندها جستجو درباره ما ارتباط با ما تبلیغات RSS

صفحه نخست

هنری

گفتگو

فرهنگی

اقتصادی

حوادث

سیاسی

علمی

اجتماعی

ورزشی


اسلاید شو
چاپ

کد خبر : 5351

تاریخ انتشار : 16/06/1393 - 09:48

شرحی بر زندگانی حضرت رضا(ع)

میلاد امام رئوف شیعیان مبارک باد!

فرا رسيدن يازدهم ذى القعده سالروز ولادت هشتمين امام معصوم، خورشيد فروزان خراسان، مايه برکت و افتخار کشور ايران مبارک باد.

میلاد امام رئوف شیعیان مبارک باد!

جویباران - سلام بر تو اى امام هشتم! اى فرزند پيامبر و على! اى پاره تن فاطمه! اى جگر گوشه حضرت موسى بن جعفر! و اى امامى که هر لحظه دل هاى ما به شوق ديدار حرم مطهّرت مى تپد، سلام بر تو اى على بن موسى الرضا! و سلام بر پدارن بزرگوارت و فرزندان پاک و معصومت!

فرا رسيدن يازدهم ذى القعده سالروز ولادت هشتمين امام معصوم، خورشيد فروزان خراسان، مايه برکت و افتخار کشور ايران، محبوب دلهاى شيعيان، حضرت ابى الحسن على بن موسى الرضا عليه السلام را به همه مسلمانان جهان بالأخصّ شيعيان تبريک مى گوييم و ذيلا خلاصه اى در شرح زندگانى آن حضرت مى آوريم.

* ولادت

حضرت امام رضا عليه السلام شب جمعه يازدهم ذى القعده در سال 148 هجرى در مدينه طيّبه به دنيا آمد، پدر بزرگوار آن حضرت امام هفتم موسى بن جعفر عليه السلام بود و مادر آن حضرت خانمى بود به نام امّ البنين يا تکتم يا نجمه که هر سه اسم در تاريخ آمده است.

اين بانوى بزرگوار زنى با فضيلت بود که خدا او را شايسته همسرى حضرت امام موسى بن جعفر عليه السلام و مادرى امام رضا عليه السلام قرار داده بود.

مرحوم علاّمه مجلسى رحمه الله در جلد 49/7 بحار الانوار نقل مى کند که نجمه مادر حضرت رضا عليه السلام کنيزى بود که حميده مادر حضرت موسى بن جعفر عليه السلام او را خريد، حميده مى گويد: حضرت رسول الله (صلى الله عليه وآله) را در خواب ديدم که به من فرمود: اى حميده، اين نجمه براى فرزند تو موسى است، که به زودى بهترين اهل زمين از او به دنيا خواهد آمد، پس من نجمه را به موسى بن جعفر بخشيدم، وقتى که رضا به دنيا آمد نجمه را طاهره نام نهاد، و اين خانم بزرگوار اسامى مختلفى داشت که از آنهاست: نجمه، سکن، سمان و تکتم.

مرحوم مجلسى نقل مى کند که حضرت رضا عليه السلام در دوران شيرخوارگى کودکى درشت بود، و از اين جهت زياد شير مى خورد، حضرت نجمه گفت: براى شير دادن به اين بچه مرضعه اى بگيريد تا به من کمک کند، از او پرسيدند: آيا شير تو کم شده؟ گفت: نه لکن من ذکر و نماز و تسبيحى داشتم که از زمان تولّد اين کودک کمتر مى توانم به آنها برسم.

مرحوم مجلسى در مجلّد 49/9 بحار الانوار نقل مى کند از خانمى که مى گويد: شنيدم از نجمه که مى فرمود: وقتى به فرزندم على باردار شدم سنگينى حمل را احساس نمى کردم، و وقتى در خواب بودم از داخل شکم خود صداى تسبيح و تهليل و تمجيد خداوند را مى شنيدم، و اين باعث خوف و هراس من شده بود، وقتى که بيدار مى شدم صدايى نمى شنيدم، زمانى که رضا به دنيا آمد دست خود را بر زمين گذاشت و سر به اسمان بلند کرد، و لبهاى مبارک خود را حرکت مى داد، گويا حرف مى زد، در اين هنگام پدر او موسى بن جعفر (عليه السلام) بر من وارد شد و فرمود: مبارک باد بر تو اى نجمه لطف و کرامت پروردگارت، و سپس فرزندم على را در پارچه اى سفيد پوشاند و در گوش راست او اذان، و در گوش چپ او اقامه گفت، پس از آن آب فرات خواست و کام او را با آب فرات باز کرد و بعد او را به من برگرداند و فرمود: او را بگير که او بقّية الله در زمين خدا است.

* اسامى و القاب

نام آن حضرت «على» بود که اين نام در ميان دودمان رسول خدا محبوب ترين نام بود، و نشانه آن ناميدن حضرت امام حسين عليه السلام چند تن از فرزندان خويش را به اين نام است.

کنيه آن حضرت أبوالحسن، و أبوعلى بود.

بعض القاب آن بزرگوار عبارت است از: سراج الله، نور الهدى، قرّة عين المؤمنين، رضا، رضىّ، فاضل، صابر، وفىّ، صديق. که معانى اين القاب عبارت است از: چراغ پروردگار، نور هدايت و راهنمايى، نور چشم مؤمنان، راضى به رضاى خداوند، بخشنده، بردبار، با وفا، دوست. و همچنين پيامبر خدا(ص) او را عالِم آل محمّد(ص) ناميد.

* فضائل و مناقب امام رضا(ع)

الف: محروم مجلسى از کتاب عيون اخبار الرضا(عليه السلام) نوشته مرحوم صدوق نقل مى کند که: حضرت رضا عليه السلام هميشه تابستان ها بر روى حصير مى نشست، و زمستان بر روى پلاس «گليم» و لباس تن آن حضرت لباس درشت و نا مرغوب بود، مگر زمانى که با مردم ملاقات داشت که در آن هنگام با لباس مرغوب نزد آنان مى آمد. (بحار الانوار 49 / 89)

ب: و هم ايشان نقل مى کند از شخصى به نام ابراهيم بن عبّاس که مى گويد: هرگز نديدم از امام رضا عليه السلام چيزى را بپرسند که آن حضرت نداند، و عالم تر از او نسبت به زمان خودش نديدم، و مأمون همواره آن حضرت را با سؤال هاى مختلف امتحان مى کرد و آن بزرگوار جواب مى فرمود، در عين اينکه جوابهاى آن حضرت برگرفته از قرآن بود، قرآن را در هر سه روز يک بار ختم مى کرد، و مى فرمود: اگر بخواهم کمتر از سه روز يک ختم قرآن بخوانم مى توانم. لکن به هيچ آيه اى مرور نمى کنم مگر آنکه در آن فکر مى کنم و اينکه چه وقت و درباره چه چيز نازل شده است. لذا قرآن را در سه روز ختم مى کنم. (بحار الانوار 49 / 90)

و در همين کتاب از شخص فوق الذکر نقل فرموده که: هرگز نديدم حضرت رضا عليه السلام کسى را با سخن خويش بيازارد و نديدم هرگز سخن کسى را قطع کند، ومى گذاشت تا حرف او تمام شود، هرگز حاجت کسى را در صورتى که قدرت برآوردن آن را داشت رد نمى کرد، هرگز نزد کسى پاى خود را دراز نمى کرد، و تکيه هم نمى زد، و هرگز نديدم سخن درشتى به خادمان خود بگويد، هرگز نديدم که آب دهان بر زمين بياندازد. و همين طور نديدم که با صداى قهقهه بخندد بلکه تبسم مى کرد.

زمانى که به اندرون خانه مى رفت و سفره مى انداختند تمام خدمتگزاران حتى دربان را بر آن مى نشانيد. آن حضرت شبها را بيشتر بيدار بود و کمتر مى خوابيد. بيشتر شبها را تا صبح بيدار بود، روزه بسيار مى گرفت، هرگز سه روز روزه در ماه از آن حضرت ترک نمى شد، آن حضرت در پنهانى نيکى و تصدق بر فقرا بسيار داشت، و بيشتر آن در شبهاى تاريک بود، بنابر اين هر کس ادّعا کند که مانند او را در فضل ديده است او را راستگو مپنداريد.

ج: و مرحوم کلينى در کافى 4 / 23 نقل مى کند که شخصى از اهل بلخ که در سفر حضرت رضا (عليه السلام) از مدينه به خراسان همراه آن بزرگوار بوده مى گويد: روزى در بين راه سفره غذا گستردند، آن بزرگوار تمام خادمان و غلامان از سفيد و سياه را بر سر سفره جمع کرد، من گفتم: فداى شما شوم، بهتر بود که براى اينان سفره اى جداگانه مى انداختند! آن حضرت فرمود: تند مرو، همانا خداى ما يکى است، مادر و پدر همه يکى است، و پاداش به اعمال است.

د: و نيز مرحوم کلينى در کافى 6 / 283 نقل فرموده است از شخصى که: شبى فردى بر آن حضرت ميهمان شد، آن بزرگوار و ميهمان نشسته بودند و صحبت مى کردند، در اين حال چراغ خراب شد، آن شخص خواست چراغ را اصلاح کند، آن بزرگوار نگذاشتند و خود اقدام به اصلاح چراغ فرمودند و گفتند: ما خانواده اى هستيم که مهمان را به کار نمى گيريم.

* ولايت عهدى امام رضا(ع)

پس از آنکه حضرت موسى بن جعفر عليه السلام به وسيله هارون الرشيد لعنة الله عليه به شهادت رسيد، حضرت امام رضا عليه السلام به امامت رسيدند، مقدارى از دوران امامت آن بزرگوار در خلافت هارون، و مقدارى در حدود چهارسال در خلافت امين، و مدّت بيست سال در زمان خلافت مأمون بود.

در زمان هارون و بلا فاصله پس از شهادت حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) بعض افراد به هارون توصيه مى کردند که حضرت را به شهادت برساند، مرحوم مجلسى نقل مى کند که شخصى از بنى العباس به نام عيسى بن جعفر به هارون گفت: سوگندى را که درباره آل ابى طالب يادکردى به يادآور که گفتى: اگر کسى بعد از موسى بن جعفر ادعاى امامت کند گردن او را مى زنم، و الآن على بن موسى ادعاى امامت دارد و مردم نيز همان اعتقادى که به پدر او داشتند به او هم دارند، هارون الرشيد نگاهى غضب آلود به او کرد و گفت: واى بر تو آيا مى خواهى من همه آل ابى طالب را بکشم؟ راوى خبر که اين قضيه را خود ديده بود مى گويد: به آن حضرت داستان را گفتم، آن حضرت فرمود: قسم به خداى که آنها چنين قدرتى ندارند و هيچ کارى نمى توانند بکنند.

دوستتان آن حضرت هم از همان ابتدا بر جان آن بزرگوار مى ترسيدند، لکن آن حضرت مى فرمود: اينان نمى توانند کارى انجام دهند.

تا آنکه در زمان خلافت مأمون قضيه ولايت عهدى پيش آمد، و علّت عمده آن ترس مأمون از نفوذ معنوى حضرت امام رضا عليه السلام در ميان مردم بود، و شايد همانطور که از بعض تواريخ نيز مهشود است مأمون نسبت به مقام واقعى امام رضا عليه السلام واقف بود و از اين جهت در ابتدا ميل آن را نداشت که آسيبى به آن بزرگوار برساند، لکن بعد از آنکه ديد حتّى با ولايت عهدى آن حضرت نيز گرايش مردم به آل پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) کم نشد، و همينطور نفرت آنان از خاندان بنى العباس بيشتر مى شد ديگر تحمّل نکرد و آن حضرت را به شهادت رسانيد.

بنابر اين آن حضرت را از مدينه به خراسان آورد و آن بزرگوار نيز مى دانست که اين سفرى است که برگشتى در آن نيست، لذا به اهل بيت خود امر فرمود که بر او نوحه کنند.

راهى که مأمون براى حرکت آن حضرت انتخاب کرده بود راهى بود که امام رضا عليه السلام بر خورد کمترى با شيعيان و شهرهايى که عاشقان اهل بيت پيامبر در آنها سکونت دارند داشته باشد، امّا در عين حال آنچه از اين سفر تاريخى باقى ماند جلوه هاى عشق مردم به خاندان پيامبر بود که از طرفى ارادت مردم را به حق و حقيقت آشکار مى کرد، و از طرف ديگر زنگ خطرى براى عباسيان و در رأس نان مأمون بود که براى مردم فريبى و مهار کردن حرکت هاى شيعى مى خواست با ولايتعهدى حضرت رضا (عليه السلام) علويان و در کلّ شيعيان را خلع سلاح کند.

نمونه بارز اين ارادت و عشق و علاقه در نيشابور تجلّى کرد که مورّخان نوشته اند عدّه بيشمارى براى نوشتن حديث از آن حضرت خواستند که حديثى بفرمايند، و آن بزرگوار حديث سلسلة الذهب را که مضمون آن توحيد يعنى دعوت تمامى انبياء از آدم تا خاتم است فرمودند، و سپس آن را ختم به ولايت و امامت کردند. با لفظ «وأنا من شروطها» و ترجمه اين حديث شريف چنين است که حضرت رضا عليه از پدرش از پدرانش تا رسول خدا و رسول خدا از ملائکه مقرّب پروردگار و آنها از خداوند نقل مى کنند که خداوند فرمود: کلمه لا اله الله قلعه من است و هر کس وارد قلعه من شود از عذاب من در امان خواهد بود. که مراد از اين حديث اقرار و ايمان و اعتراف به توحيد و يگانگى خداوند است. سپس مقدارى که کجاوه آن حضرت حرکت کرد دوباره فرمودند: البته شرط دارد، و من از شروط آن هستم، که مراد امامت است.

به هر حال قصد مأمون هر چه بود ولايتعهدى خلافت را بر امام عليه السلام تحميل کرد، و آن بزرگوار بدون آنکه مايل باشند از روى اجبار پذيرفتند.

در اينجا براى آنکه از خود چيزى نگوييم و با استدلال به روايات مطلب را روشن نماييم به ترجمه يک حديث که مرحوم مجلسى(رحمه الله) از کتاب عيون اخبار الرضا نوشته مرحوم صدوق آن را نقل کرده است اکتفا مى کنيم:

مرحوم علاّمه مجلسى در جلد 49، صفحه 128، حديث شماره 3، نقل مى کند از ابى الصلت هروى که گفت: مأمون به امام رضا عليه السلام گفت: اى فرزند پيامبر من فضل و علم و زهد و پرهيزکارى و عبادت تو را مى شناسم، و شما را احقّ به خلافت از خود مى دانم.

حضرت امام رضا عليه السلام فرمود: من به بندگى خداوند افتخار مى کنم، و به وسيله زهد در دنيا اميدوارم از شرّ دنيا در امان بمانم و با پرهيز از محرّمات اميد رسيدن به غنيمت هاى الهى را دارم، و با تواضع در دنيا اميد دارم که نزد خدا بلند مرتبه باشم.

مأمون گفت: من اينطور صلاح ديدم که خود را از خلافت عزل کنم، و با شما به عنوان خليفه بيعت کنم. حضرت رضا (عليه السلام) فرمود: اگر اين خلافت از آن توست و خداوند آن را براى تو قراداده است، جائز نيست که لباسى را که خداوند بر تو پوشانيده از تن بيرون کنى و به ديگرى بدهى، و اگر خلافت از آن تو نيست جايز نيست که چيزى را که مال تو نيست به من بدهى.

مأمون گفت: اى فرزند پيامبر ناچار بايد قبول کنى، حضرت فرمود: با اختيار خود هرگز چنين کارى نخواهم کرد، مدّت مديدى مأمون کوشش کرد تا آنکه به هر حال از قبول آن حضرت مأيوس شد.

مأمون چون چنين ديد گفت: حال که خلافت را نمى پذيرى ولايت عهد را قبول کن تا آنکه خلافت بعد از من از آن تو باشد.

در اينجا حضرت رضا (عليه السلام) فرمود: قسم به خدا پدرم از پدرانش، از امير مؤمنان (عليه السلام) از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به من خبرداده است که من قبل از تو از دنيا مى روم در حالى که مرا به وسيله سمّ به شهادت مى رسانند، ملائکه آسمان و زمين بر من مى گريند و در سرزمين غربت کنار قبر هارون دفن مى شوم.

در اينجا مأمون گريه کرد و گفت:

اى فرزند پيامبر چه کسى تو را مى کشد، و يا جرأت بى ادبى به شما را دارد در حالى که من زنده ام، حضرت فرمود: اگر بنا بود بگويم مى گفتم که چه کسى مرا مى کشد.

مأمون گفت: يابن رسول الله شما قصد آن دارى که شانه از زير بار خالى کنى و اين امر را از خود دفع کنى تا مردم تو را فردى زاهد و بريده از دنيا بدانند.

حضرت امام رضا عليه السلام فرمود: قسم به خداوند از روزى که خداى مرا آفريد دروغ نگفته ام، و زهد در دنيا را وسيله اى براى دستيابى به دنيا قرار نداده ام، و من مى دانم تو به دنبال چه هستى! مأمون گفت: دنبال چه هستم؟ حضرت فرمود: براى آنکه بگويم امان مى دهى؟ مأمون گفت: تو را امان دادم.

حضرت امام رضا عليه السلام فرمود: قصد تو آن است که مردم بگويند: على بن موسى زاهد در دنيا نبود، بلکه اين دنيا بود که به او روى آور نشده بود، آيا نمى بينيد چگونه ولايتعهدى را به طمع خلافت قبول کرد!

در اينجا مأمون غضبناک شد و گفت: تو هميشه در برخوردهايت مرا مى آزارى، و علّت آن اين است که از سطوت و قدرت من احساس امنيت مى کنى، قسم به خدا اگر قبول کنى ولايتعهد را و گرنه تو را مجبور مى کنم، اگر انجام ندادى تو را مى کشم.

در اينجا حضرت امام رضا (عليه السلام) فرمود: خداوند مرا نهى کرده است که با دست خود خويشتن را به هلاکت بياندازم، اگر چنين است مى پذيرم، لکن به شرط آنکه در امور عزل و نصب و امور ديگر هيچ دخالتى نکنم و فقط طرف مشورت باشم. (بحار الانوار، ج49، ص128)

به اين ترتيب در سال 201 در ماه رمضان حضرت به ولايتعهدى مأمون منصوب شد.

از اين روايت تمام فلسفه و علّت پيشنهاد مأمون براى ولايتعهدى و همنيطور علّت قبول آن حضرت مشخص مى شود، البته بحث در اين باره به قدرى گسترده است که ما فقط به اندازه گنجايش يک مقاله به آوردن مطالب اکتفا کرديم.

* شهادت حضرت رضا(ع)

علّت شهادت حضرت رضا عليه السلام در يک کلمه ترس مأمون و عباسيان از نفوذ معنوى آن حضرت در بين مردم بود، وقتى که مأمون با ولايتعهدى نتوانست آن امام بزرگوار را آنطور که بايد و شايد کنترل کند، از راه هاى مختلف براى شکستن مقام آن بزرگوار در بين مردم وارد شد، و در همه آنها خود شکست خورد و به مقصود خويش نرسيد، به عنوان مثال افراد و سران مذاهب را جمع مى کرد که با حضرت بحث کنند، و آن بزرگوار را در بين مردم خفيف کنند که حضرت امام رضا عليه السلام همه آنها را مجاب مى فرمود، و مشروح اين مناظرات در کتاب پر ارزش عيون اخبار الرضا (عليه السلام) آمده است.

از طرف ديگر اقبال مردم به حضرت رضا عليه السلام حسادت مأمون را برمى انگيخت، که نمونه اين اقبال و ارادت شرکت جمعيت بسيار در نماز عيد آن حضرت است که مأمون در بين راه آن بزرگوار را برگرداند و نگذاشت که آن امام بلند مرتبه نماز را اقامه کند. و از جانب ديگر سعايت شديد عباسيان و اطرافيان مأمون، او را واداشت که حضرت را مسموم نموده و به شهادت برساند.

در روايتى مرحوم مجلسى در جلد 49، صفحه 301 بحار الانوار نقل مى کند که أباصلت هروى خادم امام رضا عليه السلام مى گويد: امام به من فرمود: فردا من بر اين شخص فاجر (مأمون) وارد مى شوم، اگر بيرون آمدم و سرم باز بود با من صحبت کن، جواب تو را مى گويم، و اگر سر خود را پوشانده بودم با من صحبت نکن.

أباصلت مى گويد: فرداى آن روز فرستاده مأمون آمد و گفت: مأمون شما را طلبيده، امام عليه السلام حرکت کرد و من نيز با او بودم، وارد بر مأمون شديم نزد او ظرفى از ميوه بود که روى ان انگور بود، و در دست مأمون خوشه انگورى بود که مقدارى از آن را خورده بود، وقتى حضرت را ديد از جاى برخاست با آن حضرت ديده بوسى کرد و سپس نشست و گفت: اى پسر پيامبر انگورى بهتر از اين نديده ام.

حضرت رضا عليه السلام فرمود: چه بسا انگور بهشت بهتر از اين انگور باشد. مأمون گفت: از اين انگور بخور. حضرت رضا عليه السلام فرمود: مرا از اين کار معاف دار، مأمون گفت: چرا نمى خورى، نکند به ما بدگمانى. سپس خود مأمون از انگور خورد و بعد به حضرت رضا عليه السلام داد و آن حضرت سه دانه انگور خورد و خوشه را انداخت و سپس از جاى برخاست، مأمون گفت: کجا مى روى؟ حضرت فرمود به همانجا که مرا فرستادى. و بعد أباصلت داستان آمدن حضرت جوادعليه السلام و شهادت امام و تدفين آن بزرگوار را مفصّلا نقل مى کند که اين مقاله گنجايش کامل آن را ندارد.

خداوند متعال ما را از شيعيان آن بزرگوار قرار دهد.

در پايان به يکى از کراماتى که از قبر مقدّس آن حضرت ظاهر شده اشاره مى کنيم، گرچه هر ماه و هر سال کرامات فراوانى از قبر مقدّس آن بزرگوار نقل مى کنند که قابل احصاء نيست، لکن براى رعايت اختصار به يکى از آنها اکتفا مى کنيم.

مرحوم صدوق در کتاب عيون اخبار الرضا 2/283 نقل مى کند از شخصى به نام ابوالنصر المؤذن النيشابورى که گفت ناراحتى شديدى در زبانم پيدا شد به طورى که زبانم سنگين شد و قادر بر حرف زدن نبودم، به قلبم خطور کرد که حضرت رضا عليه السلام را زيارت کنم و نزد او دعا کنم و او را شفيع خود نزد پروردگار قرار دهم تا آنکه مرا عافيت عنايت کند و زبانم باز شود سوار بر مرکبى شدم و به مشهد حضرت رضا عليه السلام رفتم و بالاى سر آن حضرت دو رکعت نماز خواندم و سجده کردم، و در حال سجده تضرّع و دعا مى کردم و حاجت خود را مى خواستم تا آنکه به خواب رفتم.

در خواب ديدم مثل آنکه قبر مطهّر شکافته شد و شخصى گندمگون از قبر بيرون آمد و به من نزديک شد و فرمود: اى ابانصر بگو: لا اله إلاّ الله، به او اشاره کردم که چگونه بگويم در حالى که زبانم بسته است، پس بر من فرياد زد که آيا منکر قدرت خداوند هستى؟ بگو: لا إله إلاّ الله، او مى گويد در اين حال زبانم باز شد و کلمه طيّبيه لا إله إلاّ الله را بر زبان جارى کردم و زبانم باز شد و بعداً هرگز به آن مرض دچار نشدم.

دیدگاه شما در مورد : میلاد امام رئوف شیعیان مبارک باد!

میلاد امام رئوف شیعیان مبارک باد!

 

  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین ها
RSS
خانه | آرشیو | پیوندها | جستجو | درباره ما | ارتباط با ما | تبلیغات | RSS