امروز جمعه 04 اسفند 1396
ساعت 13:39:03
خانه آرشیو پیوندها جستجو درباره ما ارتباط با ما تبلیغات RSS

صفحه نخست

هنری

گفتگو

فرهنگی

اقتصادی

حوادث

سیاسی

علمی

اجتماعی

ورزشی


آخرین اخبار
چاپ

کد خبر : 40696

تاریخ انتشار : 06/11/1396 - 11:26

راز کشته شدن سلطانِ سیمان

«فهمیدی آن همه تلاش برای یافتن جسد احمد علی خان ابتهاج برای چه بود؟ گفتم نه! دکتر گفت برای این که شماره رمز حساب سپرده ابتهاج در بانک سوئیس، روی گردنبندی مخصوص حک شده بود و همیشه در گردنش بود. طبق مقررات بانک‌های سوئیس کسی که آن رمز را بداند صاحب تمام پول‌های ابتهاج است. با پیدا نشدن آن گردنبند بانک حتماً پول‌ها را بالا کشید و یک لیوان آب هم رویش!»

به گزارش جویباران، روزنامه ایران در مطلبی به روایت رضا قوی‌فکر خبرنگار سابق بخش حوادث روزنامه کیهان نوشت: «مرکوری جگری مدل ۷۶ مثل طوفانی سهمگین، توی جاده هراز چرخ می‌خورد و جلو می‌رفت. عصر جمعه سوم اردیبهشت سال ۵۵. جاده هراز مثل همه روزهای تعطیل در بهار و تابستان شلوغ بود. مرکوری جگری در همین جاده از خودروهای سر راهش به سرعت سبقت می‌گرفت. مثل پلنگ، گردنه خطرناکی را رد کرد اما سر پیچ ناگهان گرد و خاک برخاست و مرکوری ابتدا به چپ و راست جاده منحرف و بعدها به یکی از خبرهای جنجالی تهران در آن سال‌ها تبدیل شد. مرکوری آخرین مدل با یک وانت نیسان رنگ و رو رفته که تازه ناله کنان گردنه را پشت سر گذاشته بود، به شدت هر چه تمام‌تر برخورد کرد و آنگاه مثل اسب وحشی ابتدا دور خود چرخید و سپس از جاده بیرون زد و در سرازیری دره ۲۰۰ متری «گزنک» معلق زنان پایین رفت. رانندگانی که پشت خودروهای دیگر شاهد این صحنه بودند ترمز کرده و پس از توقف، به رسم همه ما ایرانی‌ها که کنجکاویم و ماجراجو، به سمت محل حادثه دویدند. آنها وقتی رسیدند که مرکوری به رودخانه هراز رسیده بود و در آن هوای نیمه تاریک غروب دیروقت، هیچ چیز دیده نمی‌شد!

۸ روز جست‌ وجوی بی‌امان برای یافتن جنازه

از لحظه‌ای که دکتر مصباح‌زاده بنیانگذار روزنامه «کیهان» با تلفن حوادث، خبر تصادف خودروی «احمد علی ابتهاج» - سلطان سیمان و رئیس فدراسیون‌های وزنه‌برداری و شمشیربازی - و از شخصیت‌های مطرح اقتصادی کشور را به من داد تا لحظه‌ای که محمود شیرازی، راننده مهربان و تیزروی «کیهان»، من و هوشنگ زرافشان، عکاس روزنامه را به آن گردنه جاده هراز و محل حادثه رساند، شاید یک ساعت از سقوط خودروی مرکوری به دره گذشته بود.

خودروهای پلیس و آتش‌نشانی در کنار آمبولانس‌ها، در حالی که چراغ‌های گردون آنها مثل پروانه‌ای که دور شمع بگردند به دور خود می‌چرخیدند در حاشیه جاده هراز صف کشیده بودند. چند افسر پلیس راه به همراه چند مأمور امداد با لباس سفید رنگ و چند راننده کنجکاو و داوطلب عبوری به همراه چند تن از افراد محلی از بالای جاده خود را به کف دره و کنار رودخانه هراز، رسانده بودند.

با نشان دادن کارت روزنامه «کیهان» از جمع مأموران گذشتم و از بالای دره نگاهی به پایین انداختم. جز خاک و سنگ و درخت‌هایی که در انتهای دره کنار رودخانه آرامش شبانه را از کف داده بودند چیزی دیده نمی‌شد. در انبوه سیاهی و دلهره ناگهان صدای خسته و نفس زنان کسی که با یک طناب کلفت خود را به بالای دره می‌کشید به گوشم خورد: «نور چراغ قوه ات رو بنداز اونور!»

سریع چراغ قوه را خاموش کردم. صاحب چشم‌های سبز رنگ، حالا به بالای دره رسیده بود. سر و کله‌اش خاکی بود. کف دست‌هایش از کشیدن طناب خراش برداشته بود. وقتی داشت طناب دور کمرش را باز می‌کرد افسر پلیس راه که حالا فهمیده بود ،خبرنگار کیهانم گفت: «دکتر خسرو ابتهاجه. پسر مرحوم ابتهاج!»

خسرو ابتهاج، فرزند احمدعلی ابتهاج، بیشتر شبیه آمریکایی‌ها بود تا ایرانی ها. خودرو، متعلق به پدرش بود که راننده قدیمی خانواده ابتهاج آن را هدایت می‌کرد. احمدعلی ابتهاج، عموی هوشنگ ابتهاج شاعر (سایه) بود. همراه او خواهرزاده‌اش، پروین ابتهاج (قدس جورابچی) و دو فرزند پروین، رامین ۱۱ ساله و مونا ۸ ساله نیز سرنشینان مرکوری بودند و همگی از ویلای اختصاصی‌شان در نوشهر و از طریق جاده هراز به تهران باز می‌گشتند که نه به خانه، بلکه به کف دره رسیدند.

حالا خسرو ابتهاج که به گفته شاهدان از لحظه سقوط خودروی پدرش به رودخانه هراز تا آن زمان (ساعت ۸ شب) چندین بار طناب به دور کمرش پیچیده و با کمک نیروهای امداد تا نیمه دره پایین رفته بود تا بلکه سرنشینان خودرو مرکوری را پیدا کند، از نیمه راه باز گردانده شده بود تا به سرنوشت پدرش دچار نشود! وقتی به او گفتم خبرنگار «کیهان» هستم، بی‌معطلی گفت: من به‌ همراه عمه‌ام، فاطمه ابتهاج و دختر سرهنگ امانپور در خودروی خودم به فاصله ۴۰ متری خودرو حامل پدرم حرکت می‌کردم که ناگهان در این گردنه خودروی پدرم از مسیر منحرف شد و پس از برخورد با یک وانت به قعر دره سقوط کرد.

***

نیروهای رنجر ارتش هم رسیده بودند. آن سوتر گروهی از غواصان نیروی دریایی پشت سنگ‌های بزرگ کنار جاده لباس‌های غواصی‌شان را می‌پوشیدند تا برای یافتن سرنشینان خودرو، خود را به رودخانه پرآب هراز برسانند.

ساعت ۱۰ شب شد و هیچ اثری از خودروی ابتهاج پیدا نشد. سرتیپ قوامی، معاون پلیس راه هم حالا خود را به محل حادثه رسانده بود. حضور این همه نیرو و مقام بلند پایه ارتشی برای پیدا کردن خودروی ابتهاج کمی به نظرم غیر عادی می‌آمد.

در طول ۸ روز تلاش برای یافتن خودروی ابتهاج و سرنشینان آن بیش از ۱۰۰ رنجر ارتشی، مأمور امداد پلیس راه آتش‌نشانی، اورژانس تهران و چند جرثقیل بزرگ و کوچک و ابزار و ادوات مجهز نجات و جست‌ وجو در تلاش بودند تا خودرو و جسد ابتهاج و بقیه سرنشینان آن را پیدا کنند. در همین ۸ روز خسرو تنها پسر ابتهاج از صبح علی الطلوع تا تاریکی هوا در محل حادثه می‌ماند تا مگر خبری از پدرش پیدا کند.

جست‌وجو برای یافتن خودروی ابتهاج بی‌نتیجه مانده بود. غواصان پیش‌بینی کردند که به احتمال زیاد آب اجساد را ۱۰ تا ۲۰ کیلومتر دورتر از محل حادثه برده است. تا پایان روز دوم تنها توانستند یک حلقه لاستیک، یک کفش کتانی و یک بلوز بچگانه را پیدا کنند.

تیمسار امین‌افشار، فرمانده پلیس راه هم خود را به محل حادثه رسانده بود و با توپ و تشر به زیر دستانش فرمان می‌داد: «اگر تا ظهر فردا اجساد پیدا نشد منطقه را با دینامیت منفجر کنید تا آب پشت سد خاکی جمع شود و با کم شدن ارتفاع آب اجساد و خودرو را پیدا کنید!»

بالاخره اجازه دادند کارگران سیمان تهران هم به جمع جست‌ و جو گران بپیوندند بلکه آنها بتوانند جسد صاحب کارشان را پیدا کنند.

۳ جرثقیل ۴۵ متری، ۹۰ متری و ۱۲۰ متری به محل حادثه منتقل شده بود، اما ارتفاع دره ۲۰۰ متر بود و در عمل کاری از پیش نمی‌رفت.

خسرو ابتهاج آرام و قرار نداشت. تلاش و اصرار او برای پیدا کردن جسد پدرش از حد طبیعی خارج بود.

استوار بحرینی، فرمانده گروه غواصان می‌گفت چون خودرو بسیار محکم است، هنگام سقوط درهایش قفل شده و سالم به کف رودخانه چسبیده است! او می‌گفت گردابی در محل سقوط وجود دارد که غواصان جرأت ورود به آن را ندارند!

جرثقیل عظیمی که جاده هراز را مسدود کرد!

روزنامه «کیهان» از صبح روز حادثه خبر را پیگیری و گزارش‌ها را منتشر کرده بود، هم در صفحه اول و هم در صفحه حوادث. «کیهان» روز چهارم حادثه نوشت: «ساعت ۲ بعد از ظهر رضا قوی فکر، خبرنگار اعزامی «کیهان» از محل سقوط خودروی ابتهاج گزارش داد که یکی از غواصان در ۵۰۰متری محل حادثه در رستم رود در نزدیکی گردابی عمیق یک قلاده سگ پیدا کرده و پس از آن قسمتی از بدنه خودرو نیز پیدا شده است. به همین دلیل قرار است فردا جرثقیل ۱۵۰ تنی نیروی هوایی به محل حادثه برده شود!

در ادامه گزارش آمده بود که حـــــرکت این جرثقیل غول پیکر از تهران باعث خواهد شد جاده هراز به مدت ۲۴ ساعت مسدود شود. پهنای این جرثقیل به حدی است که تمام عرض جاده را می‌گیرد و هیچ خودرو دیگری از کنار آن قادر به حرکت نیست.»

هر شب گروه خبری دو روزنامه «کیهان» و اطلاعات مانند امداد گران و مسئولان به تهران باز می‌گشتند تا روز بعد به محل بازگردند. عصر روز پنجم من به گروه خبری اطلاعات گفتم که برگردیم اما آنها به خیال این که بمانند تا بلکه خبری تازه پیدا شود و به اصطلاح خودمان به ما خبر بزنند گفتند شما بروید ما هم می‌آییم. من دستشان را خواندم اما ایمان داشتم که خبر دندان‌گیری نصیب شان نخواهد شد. برگشتم تهران و رفتم «کیهان».

روز ششم

تیمسار خسرو داد فرمانده هوانیروز و رنجرهای هوابرد هم به جمع جست‌وجوکنندگان پیوستند. خسرو داد گفت: تنها راه یافتن خودرو و جسد ابتهاج و خانواده‌اش سد کردن راه رودخانه است!

بعد از ظهر همان روز جسد «محمد شخصیان» راننده مرکوری در ۱۲ کیلومتری محل سقوط در حالی پیدا شد که هیچ لباسی به تن نداشت و در اثر اصابت با سنگ‌های بزرگ رودخانه متلاشی شده بود؛ خبر را سریع به «کیهان» رسانده بودم.

فردای آن روز، یعنی روز هفتم جنازه خواهرزاده ابتهاج، پروین ۳۵ ساله مادر رامین و مونا در حالی که تمام لباس‌هایش را در تن داشت و فقط یک لنگه کفشش گم شده بود در ۲۰ کیلومتری محل سقوط خودرو مرکوری پیدا کردند، اما پس از ۸ روز جست‌وجو، هیچ ردی از جسد احمدعلی ابتهاج فرزند ابتهاج الملک و دو نوه خواهرش پیدا نشد!

گردنبند مخصوص

مرداد سال ۱۳۵۷ در حالی که دوران سربازی را می‌گذراندم و در عین حال که افسر نیروی هوایی بودم مأمور خدمت در سازمان ورزش شدم. برای این سازمان نشریه تخصصی منتشر می‌کردم. در یکی از روزهای مرداد سال ۵۷ دکتر مصباح‌زاده، مدیر روزنامه «کیهان» را ملاقات کردم، هنوز احوالپرسی نکرده بودیم که در گوشم گفت: ضعیف فکر! (همیشه مرا با این نام صدا می‌کرد!) داستان سقوط ابتهاج به رودخانه جاجرود یادت هست؟ گفتم آقای دکتر چطور ممکن است این حادثه مهم دوران خبرنگاری ام را از یاد ببرم؟

دکتر گفت فهمیدی آن همه تلاش برای یافتن جسد احمد علی خان ابتهاج برای چه بود؟ گفتم نه! دکتر گفت برای این که شماره رمز حساب سپرده ابتهاج در بانک سوئیس، روی گردنبندی مخصوص حک شده بود و همیشه در گردنش بود. طبق مقررات بانک‌های سوئیس کسی که آن رمز را بداند صاحب تمام پول‌های ابتهاج است. با پیدا نشدن آن گردنبند بانک حتماً پول‌ها را بالا کشید و یک لیوان آب هم رویش!

سوم اردیبهشت سال ۱۳۶۶

درست ۱۱سال پس از آن حادثه، برای تیمسار صفاری رئیس سابق شهربانی مراسم یادبود در تهران گرفته بودند. پس از انقلاب به‌ دلیل آن که با شهادت روحانیون سرشناس مشخص شد از مقامش سوء‌استفاده نکرده و انسان سالم و شریفی بود گرفتار زندان نشد. در گوشه مجلس یادبود تیمسار، ناگهان چشمم به یک جفت چشم سبز افتاد. در یک لحظه یاد آن چشم‌های سبزی افتادم که در حادثه سقوط ابتهاج به دره، با دست‌های زخمی طناب را می‌کشید و از دره گردنه هراز بالا می‌آمد!

از صاحبخانه پرسیدم: آن آقا کیست؟

گفت: دکتر خسرو ابتهاج، فرزند احمد علی ابتهاج و پسر عموی استاد هوشنگ ابتهاج (سایه).

هوشنگ ابتهاج که از نظر فکری زمین تا آسمان با عمویش احمد علی ابتهاج فاصله داشت وقتی خبر درگذشت عمویش را شنید گفت:

آن که سنگ صد بنای نو نهاد

سنگ گوری هم نصیب خود نبرد!»

دیدگاه شما در مورد : راز کشته شدن سلطانِ سیمان

راز کشته شدن سلطانِ سیمان

 

  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین ها
RSS
خانه | آرشیو | پیوندها | جستجو | درباره ما | ارتباط با ما | تبلیغات | RSS