امروز یکشنبه 14 آذر 1395
ساعت 01:21:47
خانه آرشیو پیوندها جستجو درباره ما ارتباط با ما تبلیغات RSS

صفحه نخست

هنری

گفتگو

فرهنگی

اقتصادی

حوادث

سیاسی

علمی

اجتماعی

ورزشی


آخرین اخبار
چاپ

کد خبر : 23534

تاریخ انتشار : 04/05/1394 - 17:42

2 برادر، یک مادر و التماس برای جبهه/حسین فقط یک دست لباس داشت

مادر شهید می‌گوید: امام شده بود همه‌چیزشان، دل نداشتند کسی کوچک‌ترین حرفی به امام بزند، می‌گفتند او جانشین امام زمان (عج) است، ناراحت کردن امام، ناراحت کردن امام زمان (عج) است.

جویباران ـبه گزارش بلاغ،

در طوفان خاکی که عادات روزمرگی‌مان برپا می‌کند و غبار غفلت را روی اهداف اصولی و متعالی‌مان می‌نشاند، دیدار با پدر و مادران سالخورده شهدا به مثابه حرکتی غبارزدا محسوب می‌شود، این صله رحم بیشتر برای احیای خودمان است، سرکشی از خانواده‌های شهدا به‌ویژه پدر و مادرانی که بعد از 21 سال از پایان جنگ، کهولت سن و شرایط کهنسالی، آنها را از حضور در محافل اجتماعی بازداشته و چشمان آنها همانند همه پدران و مادران به در است تا شاید کسی وارد شود و احوالی از آنها بپرسد یک وظیفه الهی محسوب می‌شود، البته پدر و مادر شهدا، دِینی به گردن همه مردم این مرز و بوم دارند، چرا که بیشتر اینان با تشویق و هدایت فرزندشان به‌سوی جبهه‌های جنگ به‌نوعی امنیت و آرامش را برای امروزمان به ارمغان آورده‌اند؛ پای صحبت‌های مادر شهیدان فتح‌الله و حسین سرمستی نشستیم و و چه زیبا در آن لحظات بغض‌مان با بغض آسمان گره خورد، مشروح این گفت‌وگو در ادامه از نظرتان می‌گذرد.

حاج‌خانم! خودتان را معرفی کنید.

من ساره خوش‌اندام هستم، مادر شهیدان فتح الله و حسین سرمستی و همسر مرحوم حبیب‌الله سرمستی.

حاج‌خانم! نحوه شهادت فرزندان‌تان را شرح دهید.

پسرم شهید فتح‌الله سال 1361 در سن 22 سالگی در شلمچه به شهادت رسید و وقتی به شهادت می‌رسید یک‌سال بود که از ازدواجش می‌گذشت و خداوند مصلحت ندید که از او فرزندی به‌جا بماند.

همسرش ازدواج کرد؟

بله! جوان بود، از خانواده‌ای خوب و خودش هم خیلی خوب بود، باید ازدواج می‌کرد، شهید حسین مجرد بود، حوزه علمیه درس می‌خواند، پنج سال از شهید فتح‌الله کوچک‌تر بود ـ متولد 1344 ـ که یکم مردادماه 63 در سن 19 سالگی در منطقه پاسگاه زید مجروح شد ولی 6 روز بعد در بیمارستان به شهادت رسید.

حاج‌خانم! در جنگ به‌قول معروف نان و حلوا پخش نمی‌کنند، هر دو فرزند شهیدتان هم به‌عنوان بسیجی داوطلبانه به جبهه رفتند، خواستیم بدانیم جنگ چه کششی داشت که جوانان این‌گونه با حضور در آن شهادت را به آغوش کشیدند؟

بگذارید در تأیید صحبت‌های شما خاطره‌ای را بگویم، یادم می‌آید شهید فتح‌الله وقتی توانست رضایت مرا بگیرد، رفت برای جبهه ثبت‌نام کرد، آن‌قدر خوشحال بود، که بشکن می‌زد، انگار می‌خواست برود عروسی؛ و شهید حسین پشت تکیه محل، خم شد پایم را بوسید تا رضایت مرا برای رفتن به جبهه جلب کند، با گفتن این خاطرات خواستم بگویم آنها برای رفتن به جبهه داوطلبانه و عاشقانه تصمیم گرفتند و حالا اگر بخواهم بگویم چرا آن‌قدر برای حضور در جنگ اشتیاق داشتند، به چند دلیل بود: حفظ مملکت، دین و انقلاب، آنها نگاه می‌کردند ببینند امام چه می‌گوید، حرف امام برای‌شان حجت شرعی و عقلی بود، هر چه امام می‌گفت حتی اگر مخالف خواسته همه اهل خانواده و فامیل بود، آنها با جان و دل آن را انجام می‌دادند، امام خمینی (ره) همه‌چیزشان بود.
 

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1394/05/04/13940504000019_PhotoL.jpg

بقیه فرزندان شما هم به جبهه رفتند؟

بله! البته شاید آخری‌ها به‌علت کمی سن نتوانستند به جبهه بروند.

از خصوصیات شهید فتح‌الله و شهید حسین برای‌مان بگویید.

ای کاش این سوال را می‌رفتید از محلی‌ها می‌پرسیدند، اگر من بگویم شاید این برداشت شود که دارد از فرزندانش تعریف و تمجید می‌کند، هر دوی آنها جدا از این که خداترس بودند، مردم‌دوست هم بودند، شهید حسین در قبرستان محل برای خودش قبری را کنده بود و می‌رفت در آن‌جا نماز می‌خواند، می‌گفت: «باید خودمان را برای رفتن به آن دنیا آماده نگه داشته باشیم.» توجه زیادی به محرومان داشت، در محل یک زنی بود که از نظر عقلی سالم نبود، بیشتر وقت‌ها غذا می‌پخت و برای او می‌برد، می‌داد، حتی در کنارش می‌نشست و غذا می‌خورد، در حالت عادی که ما از کنار آن زن رد می‌شدیم، به‌خاطر نرفتن به حمام و یا انجام ندادن طهارت، قابل تحمل نبود ولی او می‌رفت در کنارش می‌نشست و غذا می‌خورد، یک روز به او گفتم: «حسین! تو پیش من غذا نمی‌خوری و می‌روی پیش یک زن دیوانه غذا می‌خوری؟!» در جوابم گفت: «مادر جان! تو چند بچه داری که در کنارت هستند، این زن کسی را ندارد.»
 
http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1394/05/04/13940504000022_PhotoL.jpg
 
شهیدان حسین و فتح‌الله سرمستی

هر چه کار می‌کرد را می‌برد بین فقرا تقسیم می‌کرد، در محل یک زن بود که شوهرش او و فرزندانش را ترک کرد و رفت، شهید حسین خیلی نگرانش بود، چند مرتبه من خودم شاهد بودم از پول دسترنجش وسایل می‌خرید و می‌برد به آن زن می‌داد، به من می‌گفت: «قبل از این که به ما غذا بدهی، ببر بده به این زن بی‌سرپرست.» شاید باورتان نشود فقط یک دست لباس داشت، وقتی کثیف می‌شد و من آن را می‌شستم، او مجبور بود در منزل بماند تا لباسش خشک شود، اگر برایش لباس می‌خریدم بدون آن که آن را بپوشد می‌برد آن را می‌داد به افراد مستحق یا مستضعف.

دوستان همرزمش هیچ خاطره‌ای برای شما تعریف نکردند، که مثلاً شهید حسین در جبهه فلان کار را انجام داد و یا شهید فتح‌الله فلان حماسه‌ای را آفرید؟

پسرعموی آنها که هم‌نام حسین هم است، تعریف می‌کرد، سال 61 برای عملیاتی از بین نیروهای رزمنده، داوطلب خواستند تا در صورت باز نشدن میدان مین، این عده خود را بالای مین بیندازند و با انفجار مین راه را برای دیگران باز کنند، 20 نفر برای انجام این کار می‌خواستند، شهید حسین رو کرد به پسرعمویش و گفت: «من داوطلب می‌شوم.» پسر عمویش گفت: «حسین جان! تو یک برادرت تازه شهید شده، اگر تو هم شهید شوی تحمل آن برای خانواده سخت است.» شهید حسین رو کرد به پسرعمویش و گفت: «مگر ندیدی فتح‌الله چه گفت؟!» گفت راه مرا ادامه بدهید، نگفت بروید کنار خانواده‌ام بنشینید.
 
http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1394/05/04/13940504000021_PhotoL.jpg
 
شهید حسین سرمستی

چه سفارشاتی به شما می‌کردند؟

هم فتح‌الله و هم حسین، هر دو به ما می‌گفتند، زینب‌وار راه ما را ادامه دهید، سفارش امام را به ما می‌کردند، می‌گفتند امام را تنها نگذارید، امام شده بود همه‌چیزشان، دل نداشتند کسی کوچک‌ترین حرفی به امام بزند، می‌گفتند او جانشین امام زمان (عج) است، ناراحت کردن امام، ناراحت کردن امام زمان (عج) است.

در کارهای محل و یا مثلاً در کارهای خانه به شما کمک می‌کردند؟

بله! بازوی پدرشان بودند، در کار خسته نمی‌شدند، اصلاً اهل نق و نُق نبودند، فتح‌الله تو کارهای آشپزی خانه هم به من کمک می‌کرد، آشپز خوبی هم بود، خیلی شوخ‌طبع و سرزنده بود، هر دوی آنها اهل کار بودند.

حالا شما چه توصیه‌ای به ما می‌کنید؟

توصیه من به شما این است که راه شهدا را ادامه دهید، به زبان آوردن کلمه شهید آسان است، اگر دوست داریم شهدا در آن دنیا شفیع ما باشند، باید امروز به دغدغه‌های آنها عمل کنیم، پیروی از ولایت یکی از راه‌های شهدا است، هر مشکلی که امروزه پیش‌روی ما قرار می‌گیرد، اگر دقت کرده باشید می‌بینید ریشه در فاصله گرفتن ما از ولایت فقیه دارد.

/3004

برای این پست 1 دیدگاه مطرح شده است. شما نیز دیدگاه خود را بیان کنید
  • پاسخ به نظر سه شنبه 13 مرداد 1394 - 11:18
    مرتضی حداد

    با سلام ، التماس عاجزانه دعا و شفاعت در نزد پروردگار از این مادر بزرگوار دو شهید . دستی هم از ما بگیرندکه در کوره راه زندگی دنیوی سخت گمشده ایم. مرتضی حداد

    0 0
دیدگاه شما در مورد : 2 برادر، یک مادر و التماس برای جبهه/حسین فقط یک دست لباس داشت

2 برادر، یک مادر و التماس برای جبهه/حسین فقط یک دست لباس داشت

 

  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین ها
RSS
خانه | آرشیو | پیوندها | جستجو | درباره ما | ارتباط با ما | تبلیغات | RSS