امروز شنبه 20 آذر 1395
ساعت 04:38:02
خانه آرشیو پیوندها جستجو درباره ما ارتباط با ما تبلیغات RSS

صفحه نخست

هنری

گفتگو

فرهنگی

اقتصادی

حوادث

سیاسی

علمی

اجتماعی

ورزشی


آخرین اخبار
چاپ

کد خبر : 22540

تاریخ انتشار : 24/04/1394 - 17:23

آزاده و جانباز دفاع مقدس:

با وجود شکنجه فراوان امید در دل ما موج می‌زد/پس از رحلت امام اسرا تا 40 روز به آینه نگاه نکردند

پس از رحلت امام تعدادی از بچه‌ها با خود عهد کرده بودند تا 40 روز لباس گرم و تیره‌رنگ را برتن داشته باشند و لباس راحتی آسایشگاه که سفیدرنگ بود را برتن نکنند، به‌خاطر دارم برخی از بچه‌ها تا 40 روز حتی به آینه هم نگاه نکردند.

جویباران ـبه گزارش بلاغ،

دکتر عبدالرحمان صالحی دلاور، متولد سال 1346 اهل شهرستان بابل، یکی از آزادگان و جانبازان دفاع مقدس است. گفت‌وگویی پیرامون خاطرات جبهه و اسارت با وی انجام داده‌ایم که به‌منظور زیبایی و شیوایی متن از زبان ایشان نقل می‌کنیم.

با آغاز جنگ در سال 1359 دو تن از برادرانم در جبهه حضور داشتند. در آن زمان(باتوجه به سن کم) تنها نیروی کمکی برای پدرم در کار کشاورزی بودم. به همین دلیل باوجود شور و شوق وصف‌ناپذیری که برای رفتن به جبهه داشتم، ناگزیر به ماندن شدم.

تقریبا اواسط دوران تحصیلی سوم دبیرستان بودم که خبر مرخصی یکی از برادرها به گوشم رسید. مرخصی او فرصتی برایم فراهم می‌آورد تا بتوانم در جبهه حضور یابم، بنابراین یک ماه مانده به آمدنش بدون اطلاع خانواده در دی ماه 1362 دوره‌های آموزش نظامی را گذراندم و پس از آن به جبهه اعزام شدم.

به یاد دارم، در آن زمان با فراخوانی نیروهای اعزام مجدد طرح "لبیک یاخمینی" به راه افتاد و نیروهای بسیجی از سراسر کشور در شهرها تجهیز و مستقیم وارد عملیات می‌شدند.

تقریبا در آستانه عملیات والفجر 5 بودیم که به همراه بچه‌ها وارد جبهه و جزو گردان مسلم بن عقیل شدیم. قابل به ذکر است لشکر ویژه 25 کربلا مرکب از نیروهای سه استان مازندران، گلستان و گیلان بود.

عملیات والفجر 6 در منطقه دهلران به استعداد چند گردان از تیپ یک و دو از لشکر 25 کربلا در شبانگاه نخستین روز اسفند شروع شد، در واقع عملیات والفجر 6 از آن عملیات‌هایی بود که نیروها می‌دانستند راه بازگشتی ندارد. درست 24 ساعت بعد، عملیات بزرگ خیبر در منطقه هورالهویزه و جزایر مجنون به استعداد چندین لشکر و تیپ مستقل کلید خورد و ما باید دشمن را به خودمان مشغول می‌کردیم تا بچه‌ها از آن سمت قدرت مانور بیشتری داشته باشند.

عملیات والفجر 6، عملیاتی بدون بازگشت

پس از شروع عملیات در روز نخست، در روزهای بعد گردان‌های بیشتری از طرح لبیک در همان منطقه وارد عمل شدند. نیروهای خودی به‌دلیل راه بد مواصلاتی و عدم دسترسی به خطوط دشمن، امکان حمل اسلحه‌های سنگین را نداشتند و تنها با آرپی‌جی و کلاشینکف آمده بودند. ساعت چهار صبح با ورود به منطقه مورد نظر، عملیات اصلی شروع شد. بچه‌ها باتمام وجود حمله کردند ولی دشمن هم باتمام توان و تجهیزات مقاومت می‌کرد.
 


وضع به همین منوال پیش می‌رفت تا اینکه در ساعت 11 صبح، دشمن با به‌کارگیری تجهیزات سنگین توپ و تانک و ... پاتک سنگینی را شروع کرد و مقاومت ما درهم شکست.

متاسفانه بسیاری از نیروها شهید شدند، عده‌ای هم زخمی و تعدادی هم به عقب بازگشتند، من هم در جریان عملیات در اثر ترکش و موج انفجار از ناحیه دست و پا زخمی شدم، وضعیتم نسبت به بقیه زخمی‌ها بدتر بود. فرماندهان گفتند هرکس می‌تواند به عقب برگردد و هرکسی توانایی دارد زخمی‌ها را به عقب منتقل کند.

تعدادی از بچه‌ها که توانایی داشتند من و دو نفر دیگر از زخمی‌ها را مقداری به عقب بردند. پس از مدتی پیاده‌روی، خستگی تمام وجود آن‌ها را پر کرده بود. دلمان طاقت نیاورد و با اصرار از آنها خواستیم تا ما را پایین بگذارند و بروند. بعد هم چشمان خود را بستیم تا نیروهایی که می‌گذرند معطل ما نشوند.

تقریبا ساعت 1:30 بعدازظهر بود که صدای پایی را شنیدم، چون یک ساعتی فاصله افتاده بود گمان کردم عراقی‌ها هستند و منتظر تیر خلاص دشمن بودم، گوشه چشمم را به آرامی باز کردم و چهره شهید صدیف اسماعیل‌پور فرمانده گروهان یک و چند نفر از بچه‌هاش را دیدم.

وقتی متوجه شدند که ما زنده‌ایم، خودش مرا بر دوش گرفت و راه افتاد، 500 متر عقب رفتیم. خستگی امانش را بریده بود، با کلی اصرار راضی‌اش کردم تا مرا پایین بگذارد؛ با چشمانی گریان مرا پایین گذاشت و گفت: برمی‌گردم و تو را به پشت خط می‌برم.

شهید اسماعیل‌پور به پشت خط آمده بود و وقتی متوجه شهید و زخمی و تار و مار شدن نیروها شد، طاقت نیاورد و تنهایی به خط زد و پس از چند روز روحش پرواز کرد.

پس از رفتن آنها، من دیگر تنها مانده بودم، از روز عملیات تا زمان اسارت یک هفته گذشته بود. یک هفته بدون آب و غذا سپری شد. شب‌ها هوا آن‌قدر سرد بود که خواب را از چشمان می‌ربود و تنها روزها با آمدن خورشید، جسم زخمی و نحیفم قدری آرام می‌گرفت و کمی چشم روی هم می‌گذاشتم.

آغاز اسارت به دست نیروهای عراقی

در آخرین روز هفته که توانی در بدنم نمانده بود یکی از نیروهای دشمن که اسلحه هم نداشت در هنگام عبور از منطقه، مرا دید فریاد بلندی کشید و فرار کرد؛ چند دقیقه بعد توپخانه عراق شروع به کوبیدن منطقه کرد. پس از نیم ساعت آن مرد عراقی با 20 الی 30 نفر از نیروها آمدند و دورم را محاصره کردند و اسیر شدم.

دوران اسارت از اسفند 1362 تا 29 مرداد 1369 ادامه داشت. در مدت اسارت بچه‌ها شور و حال خاصی داشتند. با اینکه شکنجه‌ها و رنج‌های عراقی‌ها همیشه همراه ما بود ولی صبر و استقامت بچه‌ها آن قدر زیاد بود که امید در دل ما موج می‌زد.

اسیرانی که تحصیلات بالاتری داشتند(دانشگاهی یا حوزوی) با برگزاری کلاس درس برای مابقی که کم‌سوادتر بودند، نهضتی را تحت عنوان "سوادآموزی" در اردوگاه راه انداخته بودند.
 


تلخ‌ترین خاطره دوران اسارت

6 سال و نیم اسارت، تلخی و شیرینی خاص خود را داشت که بدترین آن رحلت حضرت امام خمینی(ره) بود.

همه عشق بچه‌هایی که در اسارت به‌سر می‌بردند، دیدن چهره نورانی امام خمینی(ره) پس از آزادی بود تا غبار خستگی سال‌ها اسارت را ازتن بزدایند. ولی با عروج ملکوتی آن پیر فرزانه، امید بچه‌ها به ناامیدی بدل شد.

در طول اسارت، نیروهای عراقی روزنامه‌های کشور خود را به اسرا می‌دادند تا مثلا مطالعه کنیم ولی در روز رحلت امام خمینی(ره) نیروهای عراقی چنان روزنامه‌ها را پنهان کردند که ما متوجه نشویم. پنهان‌کاری عراقی‌ها چندان طول نکشید و بچه‌ها متوجه موضوع شدند. پس از آن اسرا به‌قدری در عزاداری خود غرق شده بودند که تا یک هفته نیروهای عراقی از ترس جرأت نزدیک شدن به بچه‌ها را نداشتند.

تعدادی از بچه‌ها با خود عهد کرده بودند تا 40 روز لباس گرم و تیره‌رنگ را برتن داشته باشند و لباس راحتی آسایشگاه که سفیدرنگ بود را برتن نکنند، به‌خاطر دارم برخی از بچه‌ها تا 40 روز حتی به آینه هم نگاه نکردند. در واقع رفتارهایی در میان اسرا وجود داشت که در هیچ جای دنیا نظیر آن پیدا نمی‌شد.

رهایی از زندان عراقی‌ها

روزهای اسارت از پی هم گذشت تا اینکه 26 مرداد 69 پس از پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل ازسوی دشمن، تبادل اسرای دو کشور آغاز شد و من نیز در تاریخ 29 مرداد 1362 به‌همراه جمع کثیری از دلاورمردان این سرزمین به آغوش پرمهر ملت بازگشتیم.

پس از بازگشت به ایران شروع به ادامه تحصیل نمودم و در سال 1370 ازدواج کردم. یک سال بعد در کنکور شرکت و پذیرفته شدم و در سال 1379 در رشته دندانپزشکی فارغ التحصیل شدم. هم اکنون دارای 2 فرزند دختر و یک پسر هستم و الحمدالله از زندگی خود راضی هستم.

رفتن به جبهه، معامله‌ای سخت برای رزمندگان

می خواهم این موضوع را بگویم. جامعه فکر نکند که بچه‌ها به‌خاطر شهرت و عشق و هوس به جبهه رفتند. به یاد دارم زمانی که برای گذراندن دوره آموزشی رفته بودیم، پس از پایان دوره، یکی از دوستان(که تجربه بیشتری داشت) گفته بود نکند در این مرخصی یک هفته‌ای به خانه بروید و دیگر بازنگردید.

متاسفانه برخی از بچه‌ها تحت تاثیر موانعی که برای رفتن به جبهه وجود داشت قرار گرفتند و از یک گروه 90 نفری، حدود 30 نفر نیامدند. درواقع رفتن به جبهه معامله سختی برای رزمندگان بود. پیامی که برای جوانان امروزی دارم این است هر کسی(مثلا یک دانش‌آموز یا دانشجو) به مربی، معلم یا استاد خودش اقتدا کند به موفقیت دست می‌یابد. پس در نظام اسلامی سعادت و موفقیت هر دو دنیای ملت در گرو پیروی از فرامین استاد و مراد ما، مقام معظم رهبری هست و لاغیر.

/3004

دیدگاه شما در مورد : با وجود شکنجه فراوان امید در دل ما موج می‌زد/پس از رحلت امام اسرا تا 40 روز به آینه نگاه نکردند

با وجود شکنجه فراوان امید در دل ما موج می‌زد/پس از رحلت امام اسرا تا 40 روز به آینه نگاه نکردند

 

  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین ها
RSS
خانه | آرشیو | پیوندها | جستجو | درباره ما | ارتباط با ما | تبلیغات | RSS