امروز جمعه 19 آذر 1395
ساعت 20:56:36
خانه آرشیو پیوندها جستجو درباره ما ارتباط با ما تبلیغات RSS

صفحه نخست

هنری

گفتگو

فرهنگی

اقتصادی

حوادث

سیاسی

علمی

اجتماعی

ورزشی


آخرین اخبار
چاپ

کد خبر : 20410

تاریخ انتشار : 02/04/1394 - 17:44

جانباز 70 درصد سوادکوهی:

من درد را دوست دارم/راز زنده ماندن ما

من درد را دوست دارم، چرا؟ چون احساس می‌کنم در لایه لایه درد خدا جاری است، پس جایی بس تعجب است که من خدا را در چیزی حس کنم ولی بیایم از آن گله کنم، پس در درد خدا جاری است و چون من خدا را دوست دارم، از درد گله ندارم.

جویباران ـبه گزارش خبرنگار بلاغ، اگر برای شما پیش بیاید که یک روز تمام روی تخت دراز بکشید یا چند ساعتی روی صندلی بنشینید و یا با عصا این طرف و آن طرف بروید، قدر عافیت را می‌دانید؛ «علی حسنی» یکی از آن دسته جانبازانی است که از سال 64 در عملیات والفجر 8 مجروح شد و تاکنون زندگی‎اش را این‎گونه گذرانده و جالب این که در سخت‎ترین لحظات زندگی‎اش که همراه با دردهای شدید ناشی از جراحت‌های دوران جنگ بود، از یک چیز غافل نشده است و آن توکل به خداست، آنانی که علی حسنی را می‌شناسند می‌دانند او جانبازی است که هیچ‌وقت لبخند از لبانش جدا نشده و آنانی که با او همنشین می‌شوند، از روحیه شاد او جدا از انرژی مثبتی که عایدشان می‌شود، روحیه صبر و استقامت را می‌آموزند، روایت دلنشین و به لفظ خودش، «خاطرات شیرین و تلخ جنگ» او در ادامه از خاطرتان می‎گذرد.‏

علی‎آقا! زادگاه‎تان کجاست؟

من در روستای «کارمزد» سوادکوه به‎دنیا آمدم، آن شیر سوادکوهی که در دوران جنگ می‌گفتند، اگر ریا نشود، من هم جزوشان بودم.

یعنی الان نیستید؟

چرا، الان هم هستم، بعضی وقت‌ها دوستان به شوخی به من می‌گویند تو که این‌طور داغون هستی و نمی‌توانی راه بروی، چقدر ادعا می‌کنی، در جواب‎شان می‌گویم: «جنازه من هم اگر اینجا افتاده باشد، شما جرأت نمی‌کنید به آن نزدیک شوید.»

علی‌آقا! جانباز چند درصد هستید؟

از دید بنیاد شهید و امور ایثارگران 70 درصد ولی از دید خودم شهیدم ... (با خنده)

چطوری به این نتیجه رسیدید؟

لازم نیست به نتیجه برسم، همیشه دارم می‌شنوم، همه دارند می‌گویند که جانبازان شهدای زنده هستند.

علی‌آقا! از شوخی گذشته، دوست داریم بدانیم با دردهایت چگونه کنار می‌آیی؟

درد؟! مگر دردی هم وجود دارد؟ ببینید! دوست دارم این‌هایی را که به شما می‌گویم همه را بنویسید، اول این که من درد را دوست دارم، چرا؟ چون احساس می‌کنم در لایه لایه درد خدا جاری است، پس جایی بس تعجب است که من خدا را در چیزی حس کنم ولی بیایم از آن گله کنم، پس در درد خدا جاری است و چون من خدا را دوست دارم، از درد گله ندارم.

دیگران چی، خانواده‌ات؟

از خانومم سوال کنید بهتر است، چون مربوط به خودش است.

خانم حسنی! ابتدا خودتان را معرفی کنید بعد، نظرتان را در رابطه با صحبت‌های آقای حسنی بگویید.

من مریم موحدی هستم، آن‌وقت که داشتم با همسرم ازدواج می‌کردم کاملاً با شرایط جسمی‌اش آشنا بودم، چون رشته دانشگاهی‌ام پرستاری بود، کاملاً می‌دانستم در چه وضعیتی به‌سر می‌برد.

در چه سالی با هم ازدواج کردید؟

سال 1374 بود که ایشان به خواستگاری‌ام آمدند، به من گفتند جانباز 70 درصد است و چون در بین فامیل افرادی بودند که مجروح شده بودند و من بارها از مشکلات آنها شنیده بودم، با این وجود احساس کردم دارم با ازدواج گوشه‌ای از زحمات ایشان را جبران می‌کنم، زحماتی که او و امثال او برای این کشور کشیدند، خدمت ناچیز من و امثال من چیزی نیست، امیدوارم خدا قبول کند.
 

 

دوست داریم از دعایی که همیشه سر نماز‌های‌تان بر زبان و دل‌تان جاری می‌کنید، بدانیم.


همیشه از خدا صبر و تحمل را خواهانم، چیزی دیگری نمی‌خواهم، البته دوست دارم علی‌آقا از دردهایی که خودش آن را خدا می‌بیند رهایی یابد ولی خودم از خدا صبر می‌خواهم.‏

علی‌آقا که نمی‌گوید، شما وضعیت جسمی‌اش را برای‌مان تشریح کنید.

آقای حسنی: قرار نبود سوال‌های مرا از همسرم بپرسید، دیدید که من سوال مربوط به ایشان را جواب ندادم.

خُب شما بفرمایید.

خانم حسنی: علی‌آقا شوخی می‌کنند. علی‌آقا از چند ناحیه مجروح شده‌اند، یکی از ناحیه‌های مهم آسیب دیده‌اش سر و جمجمه است، که عمل «هموتوم» را انجام دادند، البته یکی از گوش‌هایش را پرده مصنوعی گذاشتند، یک قسمت از عصب صورتش هم کار نمی‌کرد که با پیوند عصب فایمال را در آلمان برایش انجام دادند، و چند مدت پیش سه تا از مهره‌هایش را «لامنیک تومی» کردند.

خُب علی‌آقا! با این وضعیت دوست داریم شما یک تعریفی از کلمه جانبازی بفرمایید.‏

سوال راحت را از خانم پرسیدید، سوال سخت را از من می‌پرسید؟ از شوخی گذشته، این چیزی که می‌خواهم در رابطه با «جانباز» بگویم آن را به این حساب نگذارید که مثلاً من خودم جانبازم که دارم این جملات را در وصفش می‌گویم، به نظر من جانبازان را خداوند برای این ملت برای «تذکر» گذاشته است.

این که با دیدن جانبازان به‌یاد گذشته خونبار خود بیفتیم و غفلت نورزیم، اگر اجازه بدهید می‌خواهم یک گِله از بعضی از افرادی بکنم که گذشته‌شان را به دنیا و زرق و برقش فروخته‌اند.
 


بفرمایید.

در انتخابات سال 88 می‌دیدم، خیلی از افراد از شهید و خانواده ایثارگران ـ منظورم خانواده شهدا، آزادگان، رزمندگان و ... است ـ صحبت به میان می‌آورند، همیشه این به ذهنم متبادر می‌شد که چه چیزی این هویت را به این افراد داد، کلمه شهید یک کلمه اسلامی و قرآنی است، من تعجب می‌کردم از بعضی از افراد که این کلمات را به زبان می‌راندند ولی نمی‌دانستند در فحوای اندیشه‌شان افراد معاندی از نظر اندیشه‌ای لانه ساخته‌اند که در صورت پیروزی آنها، این افراد ریشه فرهنگ شهید و شهادت را می‌خواهند از سرزمین ایران بزدایند، به‌نظر من «جانباز» مانده است تا غفلت صورت نپذیرد.‏

تعبیرتان خیلی زیبا بود، آقای حسنی اگر بخواهید کل وصیت‌نامه شهدا را در یک جمله بیان کنید، آن جمله چیست؟

من تا آنجا که از اندیشه دوستان شهیدم باخبرم ـ البته وصیت‌نامه زیاد نخواندم ـ ولی از دغدغه‌های شهدا به‌خوبی باخبرم، نخستین دغدغه شهدا ولایت‌پذیری بود، شما بروید وصیت‌نامه شهدا را بخوانید، کمتر شهیدی پیدا می‌شود که ما را سفارش به ولایت‌پذیری نکرده باشد، به‌نظر من هر کس امروز دم از شهید می‌زند، ببیند چقدر ولایت‌پذیری دارد، در جامعه اسلامی ملاک و معیار افراد را باید با ولایت‌پذیری سنجید، من بودم و بدون ملاک و معیار درست برای سنجش نیست، من چه هستم و چه می‌کنم مهم است.‏

علی‌آقا! در پایان دوست داریم یک خاطره از دوران جنگ برای‌مان بگویید.‏

خنده‌دار باشد یعنی شیرین باشد یا تلخ؟

هر کدام که خودتان می‌پسندید.

بگذارید در این جا یادی از شهید مهرزادی بکنم، شهید حاج حسین‌علی مهرزادی رئیس ستاد لشکر ویژه 25 کربلا در عملیات والفجر 8 بود ـ یادش بخیر ـ من بی‌سیم‌چی او بودم، ولی می‌خواهم از این مدیر حزب‌الهی در آن شرایط سخت جنگ بگویم، دوشادوش نیروها می‌جنگید، از پر کردن خاک در کیسه‌ها گرفته تا حمل کردن مجروح به داخل قایق و بالاتر اینکه پشت بی‌سیم می‌نشست و وضعیت لشکر را از نظر پشتیبانی و نیروی انسانی سامان می‌بخشید، به‌نظر من کشور ما نیاز به چنین مدیرانی دارد.

در پایان ما نیز از شما سپاس‌گزاریم که ما را به حضور پذیرفتید.

بنده و همسرم نیز از شما سپاسگذاریم، یادتان نرود در کارهای‌تان به‌دنبال گمنام‌ها بروید، به روستاها نزد خانواده شهدا بروید و به آنها سر بزنید، یادتان باشد انقلاب ما برای پابرهنه‌ها بوده است.
.

/3004

دیدگاه شما در مورد : من درد را دوست دارم/راز زنده ماندن ما

من درد را دوست دارم/راز زنده ماندن ما

 

  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین ها
RSS
خانه | آرشیو | پیوندها | جستجو | درباره ما | ارتباط با ما | تبلیغات | RSS